شمارهٔ ۲۸ - قطعه
مبر رشک بر آنکه او را ملک پی امتحان کرد روزی بلند چه بسیار کس را که این گنج نهاد فرا برد ام روز و فردا فکند

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
مبر رشک بر آنکه او را ملک پی امتحان کرد روزی بلند چه بسیار کس را که این گنج نهاد فرا برد ام روز و فردا فکند
در گردنش آویخته گیسوی بلندش یا گردن خورشید درآمد بکمندش رخ آتش و آن خال سیاه است سپندش تا آنکه حسودان نرسانند گزندش شکرستان لبش رسته خط از مشک یا ریخته آن قند دهان مور بقندش دارم ع...
در خمر طره طرار کمند اندازش دل چنان رفت که در خواب ندیدم بازش خواهی ار حال من و یار بدانی اینست او بخون پیکر من میکشد و من نازش چرخ را بیضه وش آورده بزیر پر خویش مرغ دل تا بهوای تو...
سلطان نفس خود شو و مالک رقاب باش روشن ضمیر خویش کن و آفتاب باش خواهی بقاف قرب رسی از تمام خلق سیمرغ وار در پس قاف حجاب باش تا کی روی بمدرسه از بهر قیل و قال تدریس خویشتن کن وام الک...
گر کنم از برگ گل اندیشه پیراهنش ترسم آسیبی رسد ز اندیشه من بر تنش از پریشانی بزلفش دارم ار نسبت چه سود کاش میبودی چو زلفش دستم اندر گردنش خاک راهش گشته ام شاید نهد پا بر سرم او همی...
دوستان با که دهم شرح پریشانی خویش که چسان گشته سیه روزم از آنزلف پریش روز از شب ننهم فرق و مسا را ز صباح دشمن از دوست نمیدانم وبیگانه ز خویش ناصحم گو ندهد پند که سودی نکند دل دیوان...
برفت عمر و نگشتم ز هجر یار خلاص نشد دلم ز غم و رنج بیشمار خلاص کجایی ای اجل ای چاره ساز مهجوران بیا که سازیم از درد انتظار خلاص چرا نه پای اجل بوسم از سر رغبت که مینمایدم از دست رو...
ز پرده گر کنی ایماه وش عیان عارض کند ز شرم تو ماه فلک نهان عارض بهر کجا گذرم شرح عارض تو بود بحالتی که ندادی بکس نشان عارض شگفت نیست گر از آسمان بخاک افتد نمایی ار تو بخورشید آسمان...
بی دوست دست می ندهد بهر ما نشاط الا به وصل دوست نداریم انبساط هر دم که با حبیب نشینیم فارغیم از خوف و امن و راحت و محنت غم و نشاط آن کس که کرد طی ره باریک عشق را گو شاد باش زانکه گ...
شکر می ریزد از دیوان حافظ زهی نطق شکر افشان حافظ متاع معرفت گر کس بخواهد بگو آن می خر از دکان حافظ بیانش جانمحض و محض جانست هزاران آفرین بر جان حافظ به هر کس بنگری در دست دارد گل خ...
ای بنده رخسار تو خورشید مشعشع وی لمعه ای از نور رخت ماه ملمع دیدار تو بر دل در رحمت بگشاید ای نور خدا را رخ زیبای تو مطلع برقع به رخ افکندی و زآن روی چو آتش در حیرتم از اینکه نسوزد...
گردون همیشه پست کند ارجمند را اینست رسم و قاعده چرخ بلند را باشد به گردن همه محکم کمند آز مرد آن بود که میگسلد این کمند را بس سرکش است جان برادر سمند نفس هان تا عنان رها نکنی این س...
زین نور ولایت که بقم جلوه نماست دل غرق تحیر است کاینروضه کجاست این ارض قم است یا بود خطه طوس این مرقد فاطمه است یا قبر رضاست
یکچند به دنیای دنی دل بستیم یکچند به ام ید جنان جان خستیم دیدیم دو عالم شده بار دل ما رستیم ز خویش و از دو عالم رستیم
چون ظهور از مغرب آنمهر جهان آرا کند عالمی روشن بنور طلعت زیبا کند آسمان را کی رسد تا ناز از بیضا کند آنحجازی ماه من چون پرده از رخ واکند آفتاب و ماه را از نور خود رسوا کند شرع را ج...
خورشید و تیغ و آینه درویش این چهار باید برهنه ور نه نیاید به هیچ کار توضیح اگر که بایدت اینست در نیوش تفسیر اگر که شایدت اینست گوشدار خورشید چون بکسوت ابر است مختفی کمتر برند بهره ...
این شنیدی که نکته پردازی پی تحقیق با ظریفی گفت چیست شیرین تر از عسل گفتا اگر آید بدست سرکه مفت
حضرت لقمان که بنوع بشر هست ز حکمت به حقیقت پدر با پسر خویش برای رشاد گفت سخنها ز طریق و داد لاجرم از آن درر آبدار گویمت این چار در شاهوار گفت پسر را که دو حرف از ضمیر محو مکن پند پ...
صد شکر فارغم ز تماشای باغ و راغ کز یاد گلرخی است مصفا دلم چو باغ صد چاک باد همچو گل از نیش خار غم هر دل ز عشق یار ندارد چو لاله داغ دارند جلوه ماه وشان پیش یار من گر پیش آفتاب دهد ...
عمریست تا به تیر غمت گشته ام هدف شاید زمام وصل تو را آورم بکف نازم بگیسوی تو که در آرزوی آن بس روزها سیه شد و بس عمرها تلف یکباره گر نقاب بگیری ز روی خود مه یکطرف برآید و خورشید یک...
ای دیده و دل هر دو بدار تو شایق آزاد گرفتار تو از قید علایق روی تو چو خورشید هویداست و لیکن هر دیده نباشد بتماشای تو لایق هر کس که چو من دیده بروی تو کند باز جا دارد اگر چشم بپوشد ...
هست این کون و مکان گوی خم چوگان عشق الله الله از دل عاشق که شد میدان عشق چشم دل گر بر گشایندت بمیدان وجود اندر این میدان نخواهی دید جز جولان عشق آنکه جوید عشق را پایان گه آغاز حشر ...
بفشان شکری از لعل لب ای کان نمک کز وجود دهنت خلق فتادند بشک نه همین از غم زلفت رسد آهم بسماک کز غم غبغبت اشگم شده جاری بسمک لطفت افزون بود ایجان ز ملک صد چندان کز بشر لطف پری یا زپ...
از آنکه گنج غمت جا گرفت در دل خاک بعشق خاک همی دور میزند افلاک چو دیدم ابروی محرابی تو دانستم که چیست سر سجود فرشتگان بر خاک مرا مران ز در خویش و هر چه خواهی کن که جز ز درد جداییت ...