شمارهٔ ۲۹۶
گم گردد آسمان و زمین در فضای دل مرغی است جبرییل امین در هوای دل از دل متاب رخ که توانی جمال حق بینی عیان در آینه حق نمای دل خلد برین که آن همه وصفش شنیدهی عکسی بود ز روضه دارالصفای...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
گم گردد آسمان و زمین در فضای دل مرغی است جبرییل امین در هوای دل از دل متاب رخ که توانی جمال حق بینی عیان در آینه حق نمای دل خلد برین که آن همه وصفش شنیدهی عکسی بود ز روضه دارالصفای...
ای سر زلفت هزار سلسله عاقل ساخته دیوانه داده جا بسلاسل صحبت لعل لب تو قند مکرر شرح فراق رخ تو زهر هلاهل صورت محض است و غافلست ز معنی آنکه شد از عشق صورتی چو تو غافل من ز تو حیرانم ...
نه ملک دان سبب افتخار خویش و نه مال که این بود ز فنا ناگزیر و آن ز زوال بدولتی که ندارد فنا اگر داری بناز بر همه و آن هست علم و عقل و کمال بطبع اهل دل ار بایدت شدن مطبوع بدان که دی...
بتی نهفته بخلوت سرای جان دارم که روز و شب سر طاعت بپای آن دارم حضور او کندم فارغ از زمان و مکان نه از زمان خبر آنجا نه از مکان دارم در این جهانم و بیرون از این جهان عجب است که من ج...
در ازل علم و قدرت یزدان ریخت خوش طرح عالم امکان علم چون هست و قدرت اندر کار کار انجام یابد و سامان هنری نیست اندر آن بی این اثری نیست اندر این بی آن زین دو یابند تا ابد هستی جزو جز...
چه مایه میدهد اردی بهشت بستان را که میزند به صفا طعنه باغ رضوان را کدام جلوه به گلشن کند چنین دلکش نوای زیر و بم بلبل خوش الحان را اگر ز داغ دل عاشقان نشان جویی برو به باغ و ببین ل...
یا شاه نجف ببین من حیران را محروم مران ز درگهت مهمان را این شاه تو میزبان خوان ملکی اطعام کن این گدای سرگردان را
صد شکر که از لطف خداوند مجید با سبزه و گل ز راه باز آمده عید ای یار تو را بکام دل این نوروز ای دوست ترا مبارک این عید سعید
چون گنج نهان کن غم پنهانی خویش منما بکسی بی سروسامانی خویش جمعیت خاطر خود ار می طلبی با غیر خدا مگو پریشانی خویش
گر تابع امر و نهی قرآن باشی آسوده ز انقلاب دوران باشی امنیت جسم و روح در ایمانست ایمن باشی گر اهل ایمان باشی
افتادگی نکو بود اما بجای خویش چوبی که نرم گشت خورد موریانه اش
زان همه ارسال رسل در سبق تربیت نوع بشر خواست حق کرد عبادات و ریاضات فرض تا فلکی وصف شوند اهل ارض نفس بهیمی ملکی خو شود پس ز خودی رسته خدا جو شود جلوه کند طلعت اللهیش آید از این مرت...
الا تا خویشتن بینی نبینی روی جانان را بلی ابر از نظر پنهان کند خورشید تابان را مقام وحدت است اینجا تو و جانان نمی گنجد از آن مگذر که خود بینی ز خود بگذر ببین آن را چو جویی آن صنم ب...
ساقی می ده مرا که از کتاب قویم نموده ام استماع کریمه یی از کریم نبیی عبادی عنی انا الغفور الرحیم از پس این استماع ز خوردن باده بیم هذا شیی عجاب ذالک امر عظیم ذالک امر عظم هذا شیی ع...
غنی را بین که از مال فقیران چسان پر میکند گنج زرخویش چه پیکرها ز درد و رنج کاهد که تا فربه نماید پیکر خویش ببین دست زبردست مکافات که چو نمیگیرد از وی کیفر خویش به حکم دادگاه غیب نا...
چو در کویت وطن دارم نجویم باغ رضوان را چو بر رویت نظر دارم نخواهم حور و غلمان را نه کافر نی مسلمانم که یاد طره و رویت ببرد از خاطرم یکباره شرح کفر و ایمان را دو جرعه باده ام ساقی ک...
ای سجده گه اهل وفا ابرویت وی قبله جان حق پرستان کویت هرسو که کنم روی و بهرجا که روم باشد به خدا روی دل من سویت
یاد تو دمی به ملکت جم ندهم نی ملکت جم به ملک عالم ندهم یک لحظه غمت به بوستان های جهان نی نی که به بستان جنان هم ندهم
دید فلاطون مرضی در مزاج جست ز شاگرد خود آنرا علاج گفت ز روی ادب ای ذوفنون صد چومنی را تو بره رهنمون ما ز تو علم و هنر آموختیم نزد تو اندوخته اندوختیم گفت بلی لیک گه اعتدال نی گه بی...
شد سر هویت بجهان جلوه گر امروز روشن شد از انوار رخش بحر و بر امروز آن اختر تابنده درخشید که تابید از خاک درش نور بشمس و قمر امروز حق را گهری بود به گنجینه رحمت بر عالمیان کرد عطا آ...
بود قرآن کتابی پای تا سر کلام ایزد علام ذوالمن دو عالم یک ورق کانرا دورویست همه معنای آن آیات متقن چو این یکرو که خواندی صدق دیدی بکذب روی دیگر هم مبر ظن اگر امروز از فهم تو دور اس...
دانی چرا در سیر خود بر خویش میلرزد قلم ترسد که ظلمی را کند در حق مظلومی رقم یک کاروان ماند بشرپویان قفای یکدیگر گیتی رباطی با دو در یکدر فنا یکدر عدم در این ره پر ابتلاهان پا منه س...
ما می کشان چو باده گلنار می زنیم مستانه خویش بر در و دیوار میزنیم ساقی گواه ماست که چون باده میکشیم خمخانه سپهر به یک بار میزنیم حاجی به صد امید در کعبه می زند ما نیز حلقه بر در خم...
من آن نیم که ز سوی تو رو بگردانم رخ نیاز از این خاک کو بگردانم بهر طرف نگرم روی تست در نظرم کجا توانم از این روی رو بگردانم بخاک کوی تو جان دادن آرزوی منست گمان مبر دل از این آرزو ...