شمارهٔ ۳۰۳
گر من از طعن رقیبان تو اندیشه کنم کی توانم روش عشق تو را پیشه کنم من که در خلوت دل با تو هم آغوش شدم دگر از سرزنش غیر چه اندیشه کنم بیشه عشق تو منزلگه هر روبه نیست من هم از شیردلی ...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
گر من از طعن رقیبان تو اندیشه کنم کی توانم روش عشق تو را پیشه کنم من که در خلوت دل با تو هم آغوش شدم دگر از سرزنش غیر چه اندیشه کنم بیشه عشق تو منزلگه هر روبه نیست من هم از شیردلی ...
به تو حیران شدن از چشم تر آموخته ام روش مردم صاحب نظر آموخته ام زان زمانم که پدر برده به مکتب تا حال الف قد تو زیبا پسر آموخته ام غیر عشق تو به عالم چو ندیدم هنری جهدها کرده ام و ا...
یار نگذارد اگر لعل شکر خایش ببوسم در قفای او روم نقش کف پایش ببوسم گر بدست من نیفتد دامنش در رهگذرها خاک گردم سایه قد دلارایش ببوسم گر بپوشد دیده از من تا نبوسم نرگسش را من صبا گرد...
سر و جان داده گدای در میخانه شدیم رایگان لایق این منصب شاهانه شدیم یار در خانه دل بود و نمی دانستیم شکر لله که کنون محرم این خانه شدیم عجبی نیست که بیگانه شویم از همه خلق ما که از ...
چون روز ازل رخت به میخانه کشیدیم امروز عجب نیست که پیمانه کشیدیم در حشر چو پرسند ز کردار بگویم عمری همه را ناز ز جانانه کشیدیم دیدیم چو زنجیر سر زلف بتان را فریاد و فغان از دل دیوا...
جز رخ دلستان نمی بینم هیچکس غیر آن نمی بینم کی کنم چاره غمش که دمی از غم او امان نمی بینم ور بخواهم عنان خود گیرم در کف از خود عنان نمی بینم در رهش از کدام خود گذرم من که خود در می...
دربند زلف یار چو شد مبتلا دلم یکباره شد ز قید دو عالم رها دلم دیر و حرم کنند بگردش همی طواف تا گشته جای آن صنم دلربا با دلم نازم صفای صافی بی درد صوفیان کز یک پیاله اش شده دار الصف...
بگشود تا به خنده لب نوشخند را در هم شکست رونق بازار قند را عاقل چه پند بر من دیوانه می دهی تو عشق را ندانی و دیوانه پند را کوتاه گشت دست تمنایش از دو کون هر کس گرفت آن سر زلف بلند ...
گفتم به خرد کی به همه بالا دست بر گوی که هستی بچه باشد پابست او صفحه و خامه یی طلب کرد از من بنوشت محبت و قلم را بشکست
در راه خدا چو نیست شد هست حسین شد عالم هستی همه پا بست حسین حق داد به خونبهای او در دو جهان ترتیب خدایی همه در دست حسین
بود یکی خانه چو باغ جنان سر بسر اسباب تجمل در آن سیم و زر و لعل و در شاهوار نیز در آن خانه بدی بی شمار خانه خدا داشت ز دزدان هراس شب همه شب داد بدان خانه پاس خوش ز بد اندیش بداور ا...
به عتبات مشرف شده بودند در اصفهان سروده شد و ارسال گردید زمین به عرش برین دارد افتخار امروز که شد در آن ملک العرش آشکار امروز بگو بموسی ارنی بس است دیده گشای پی مشاهده طلعت نگار ام...
دریغ کان هنر اوستاد ما شیدا که در فضایل او عقل مات و حیرانست جدا شد آن گل باغ ادب ز ماورواست چو زلف سنبل اگر حال ما پریشانست بصورت ار چه ز ما رخ نهفت در معنی خطا بود که بگویم زدیده...
به هر چه می نگرم حسن یار می بینم تجلیات جمال نگار می بینم گذشت آن که یکی را هزار می دیدم کنون یکی نگرم گر هزار می بینم خیال یار مرا تا که در کنار آمد مراد هر دو جهان در کنار می بین...
همیشه موی تو در پیچ و تاب می بینم وز آن بگردن دلها طناب می بینم نمی شود دمی از خواب بخت من بیدار مگر شبی که جمالت بخواب می بینم بدور چشم تو ای شوخ حال مردم را بسان حالت مستان خراب ...
تا دل به مهر آن بت عیار بسته ام از هر دو کون دیده بیکبار بسته ام عشق بتی فتاده چنان در سرم که دست از کیش خود کشیده و زنار بسته ام روزم سیاه و حال پریشان بود مدام زاندم که دل به طره...
ای قبله جان ما چو بکوی تو رسیدیم تسبیح بیفکنده و زنار بریدیم پا بر سر بازار محبت چو نهادیم با نقد دل و دین غم عشق تو خریدیم از جان و سرو مال و خرد مذهب و آیین هر پرده که بد حایل ما...
چون یاد از آن زلف سیه و آنخط زنگاری کنم سرخ اینرخ چونزعفران از اشک گلناری کنم بر آنسرم کز جان و دل هستی بپردازم باو دور است راه عشق و من فکر سبکباری کنم چشمان مست آن پری من دیده ام...
بنشین ببرم جانا تا از سر جان خیزم جان و سر و دین و دل اندر قدمت ریزم هرگه که تو بنشینی با غیر من از غیرت برخیزم و بنشینم بنشینم و برخیزم دانم ز چه ننمایی آن چشم سیه بر من دانی که ش...
چرا همیشه نه پیچان چو تار موی تو باشم که همچو موی در آتش ز طبع و خوی تو باشم به عیش پا زده ام تا غم تو گشته نصیبم ز خویش گم شده ام بس بجستجوی تو باشم کسان ز فتنه گریزند و من برغم س...
تا نظر بر آن رخ چون آفتاب افکنده ایم ای بسا پروین که از چشم پر آب افکنده ایم او بما دلسرد و ما محو تماشای رخش فصل دی خوش الفتی با آفتاب افکنده ایم یار را بی پرده بتوان دید هر سو بن...
ای رخت باغ بهشت و لب لعلت تسنیم آتش هجر تو سوزنده تر از نار جحیم تا زگیسوی تو بویی بمن آرد همه شب تا سحرگاه نشینم به گذرگاه نسیم دهنت حلقه میم و الف قامت من گشته چون دال دو تا از غ...
چگونه سر ز در پیر فقر بردارم که گنج گوهر مقصود زیر سر دارم گر آشیانه ندارم چه غم که چون عنقا جهان و هر چه در آن هست زیر پر دارم الا که مهلکه آز را هنر دانی بجان دوست که من ننگ از ا...
مکن باور به یک منوال دور زندگانی را به یاد آر ای توانا روزگار ناتوانی را به کسب معرفت کوش و جوانی صرف طاعت کن که خواهی خورد گاه پیری افسوس جوانی را برای معنی است ایجاد هر صورت مشو ...