شمارهٔ ۳۲
هر چیز ز تحت ارض تا فوق سماست در کشتی علم مردمان داناست وان کشتی علم روی بحر حلم است زنهار به حلم کوش مقصود اینجاست

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
هر چیز ز تحت ارض تا فوق سماست در کشتی علم مردمان داناست وان کشتی علم روی بحر حلم است زنهار به حلم کوش مقصود اینجاست
خورشید ازل سیم ماه شعبان چون خواست شود ز برج عصمت تابان مأمور به خدمتش بفرمان خدای جبریل ز سد ره گشت و لعیا ز جنان
موسی عمران به مناجات حق گفت که ای هست کن ما خلق ای همه ذرات تو را در سجود ذاکر ذکر تو لسان وجود انفس و آفاق ستاینده ات پیر و جوان شاه و گدا بنده ات گرچه روا نیست ز من این مقال شرم ...
سزد روند مه و مهر در حجاب امروز که زد ز برج ولایت سرآفتاب امروز ز فیض پیر خراباتیان گرفت از نو جهان پیر بخود رونق شباب امروز زمانه تا به ابد چشم شاهد بختش چو چشم آینه بیدار شد ز خو...
یکی را گه و بی گه اندر سرای بسرقت همی رفت مال و منال بر آورد دیوار خانه به ابر نبود ایمن از دزد در عین حال کسی گفتش این دزد در خانه است تو بندی ره بام چشمت بمال سخن فهم کن زین مثل ...
عمریست که در هجران میسوزم و میسازم با این غم بی پایان میسوزم و میسازم در بزم فراق ای دوست شب تا بسحر دایم چون شمع سرشک افشان میسوزم و میسازم بی روی تو شد عالم زندان بلا بر من با مح...
بخون خویش نویسم بروی لوح مزارم که من بجرم محبت قتیل خنجر یارم ز بیقراری من خلق در شگفت و ندانند که بیقراری زلف تو برده است قرارم بپای گل چو بود خار قدر گل بفزاید مرا مران ز خود ایگ...
کی زبام تو من سوخته جان بر خیزم تا بسنگ اجل از بام جهان برخیزم باز در خانه فرو آیمت از گوشه بام آنزمان هم که پی نقل مکان برخیزم بال بشکستی و پا بستی و دل خستی و باز میزنی سنگ که بر...
سخن از زلف تو گویند دل و شانه به هم می نمایند دو گم گشته ره خانه به هم سوختم ز آتش عشق تو ولی خرسندم که رسیدیم در این ره من و پروانه به هم آشنای تو به دل غیر تو را ره ندهد که نسازن...
اگر جدا کنی از تیغ بند از بندم به تیغ دیگرت ای دوست آرزومندم غم ترا فلک آزار من گمان دارد ولی بجان تو من با غم تو خرسندم سزد فزون شود از غیر من بمن جورت سزای اینکه ز غیر تو مهر بر ...
نه نظر بقد سرو و نه بروی ماه دارم که بیاد قد و روی تو ادب نگاه دارم بودم امید کز مهر تو در کنارم آیی که بخواب دوش دیدم بکنار ماه دارم برهت شها نشینم مگر از کرم بگویی که گدای بینوای...
گر من از هر دو جهان دست بیکبار کشم کافرم پای اگر از طلب یار کشم بیکی غمزه تلافی شود از جانب یار گر هزاران ستم از جانب اغیار کشم من از آندم که شدم عاشق گل دامن عزم بکمر بر زده ام تا...
تا بدام تو من ای جان جهان افتادم کرد عشق تو ز قید دو جهان آزادم هر قدر درس که ام وخته بود استادم الف قامت رعنای تو برد از یادم تا چو طوطی همه جا شرح دهم قند لبت از خیال رخت آیینه ب...
خالت همه دم دانه و زلفت همه دم دام بر دانه و دامت من و مرغان حرم رام میم دهن و جیم خم زلف سیاهت کرده الف قامتم از بار الم لام ابروی تو و موی توام قبله و زناز ای آنکه ترا هست صمد رو...
ببوسه لب ساقی بس آرزو دارم بسان شیشه می گریه در گلو دارم بیاد چاک گریبان یار و غبغب او همیشه سر بگریبان غم فرو دارم چه صورتی تو که من در تو خویش مینگرم بدان قیاس که آیینه روبرو دار...
دور کن یکدم ز خود جهل هوی اندیش را چشم خودبین باز کن بنگر خدای خویش را چند روزی هم مسلمان شو ببر فرمان حق چند فرمان می بری این نفس کافر کیش را چند بهر مال دنیا می دهی عقبی به باد ق...
مغرور مباش نکته دانی این است با خلق بساز مهربانی این است بی خوف و طمع بخدمت مردم کوش کیفیت دور زندگانی این است
خاکی که بکفش بودت از اصفاهان همراه ببردی ای مرا راحت جان من خویش بدان خاک مثل میکردم معلومم شد که بوده ام کمتر از آن
فسرده طبع من ای عندلیب دستان ساز چه روی داده که برناید از تو هیچ آواز مگر چه شد که تو گشتی ز خویشتن مأیوس چو صعوه یی که در افتد به چنگل شهباز گر از حوادث دهری ملول ایمن باش که نیست...
اگر بکار تو افتد گره ز بازی چرخ غمین مشو که گشایش ز بعد بستگی است دل شکسته بیار و ببین درستی کار که هرچه هست درستی در این شکستگی است
عیسی مریم چو علم بر فراخت بر به جهان کوس نبوت نواخت باب عطایش به جهان باز شد دم به دم آماده اعجاز شد اکمه و ابرص فلج اعور عمی جمله شفا یافت از آن مقتدی نوع بشر زانشه فرخنده اسم یاف...
عشق یارب چه قماریست که نشناخته ایم با وجودیکه به نزدش دل و دین باخته ایم یوسفا ما به تماشای ترنج ذقنت دست ببریده و بر خویش نپرداخته ایم گرچه هم پنجه شیریم بهنگام مصاف پیش آهوی دو چ...
چنان به عشق تو وارسته ام ز ننگ و ز نام که ننگ می نشناسم کدام و نام کدام چو موی و روی تو دیدم بهم قرین گفتم که شب بروز قرین گشته کفر با اسلام کسیکه عشق ندارد بخامیش شک نیست گر آتشی ...
من نخواهم به کسی زهد و ریا بفروشم گو همه خلق بدانند که می می نوشم واعظ بیهده ام وعظ مفرما که بود در بر پیر مغان رهن کلامی گوشم دستبرد غم عشق تو بنازم ای دوست که ببرده ست ز تن طاقت ...