شمارهٔ ۳۳۳
از غم خال لب تو گوشه نشینم فارغ از ابنای ملک روی زمینم تا تو گذر میکنی بگوشه نشینان فخر همین بس مرا که گوشه نشینم کوی توام به بود ز جنت فردا زانکه من امروز در بهشت برینم تا بمن ای ...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
از غم خال لب تو گوشه نشینم فارغ از ابنای ملک روی زمینم تا تو گذر میکنی بگوشه نشینان فخر همین بس مرا که گوشه نشینم کوی توام به بود ز جنت فردا زانکه من امروز در بهشت برینم تا بمن ای ...
شبی که زلف تو ای نازنین فتاد بدستم ز کاینات بریدم دل و بموی تو بستم بجز تو روی ارادت بهیچ سوی ندارم که خاستم ز سر عالمی و با تو نشستم مرادم اول و آخر تویی و روی تو باشد چراغ شام اب...
ما کار به تسبیح و به زنار نداریم جز عشق دگر مذهب و کردار نداریم از دیر و کنشت و حرم و صومعه فارغ ما قبله بجز ابروی دلدار نداریم آن آدم بی عشق بود صورت دیوار ما کار بهر صورت دیوار ن...
ای عجب ما خسته جان از فرقت جانانه ایم با وجود اینکه با جانانه در یک خانه ایم خویش را بدنام کردیم و به بدنامی خوشیم عاقلان از ما بپرهیزید ما دیوانه ایم هر کسی را کسوت عریانی از حق ک...
دل کشد گه بحرم گاه سوی دیر مغانم چه کنم در کف دیوانه فتاده است عنانم چون غم عشق تو ایدوست بپوشم که بمردم چشم خوبنار همی فاش کند راز نهانم همه جا خلق بانگشت نمایندم و شادم که بدیوان...
بیاور باده ساقی تا دمی حالت بگردانم روم در مستی و داد دلی از گریه بستانم نه از شوق بهشت و نی ز خوف دوزخم گریان خدا داند بود از بیم هجر دوست افغانم گلستان خیالم را رسیده فصل فروردین...
چون گل روی ترا در خور دیدار شدیم نیست باک ار ببر خلق جهان خوار شدیم تا سر زلف گره گیر تو افتاد بدست فارغ از کشمکش سبحه و زنار شدیم بدو صد دام فتادیم و پریدیم ولی آخرالامر بدام تو گ...
فرقی نمانده در عمل خوب و زشت ما یکسان شده است کعبه و دیر و کنشت ما انجام خود ز خوی بد و نیک خود بیاب در ما نهفته دوزخ ما و بهشت ما گر برخلاف میل رود عمر چاره چیست بوده است این ز رو...
ای مرده دلان مرده مرده پرست وقعی ننهد بر بزرگی تا هست از گرسنگی چو او درافتاد ز پای آنگاه به گور می برندش سردست
در عشق توام همین بس ای روح روان کز غیر تو فارغم من سوخته جان یک دل دارم تو هستی آن را دلبر یک جان دارم تو هستی آن را جانان
دهید مژده برندان می پرست امروز که پیر میکده آمد قدح بدست امروز بهر که بنگری از شیخ و شاب و خرد و کلان بود ز باده خم غدیر مست امروز زهی علو که علی را بدست پیغمبر ص بلند کرد خدای بلن...
حرمت دهقان بود لازم اگرچه بنده را آنکه جانش میدهد البته نانش می دهد لیک دهقان در میان خلق دست اول است از خدا می گیرد و بر بندگانش می دهد
احمد خاتم شه اقلیم جود جان جهان مهر سپهر وجود عقل که آیینه ایزد نما ختم رسل مهبط وحی خدا گشت چو مأمور رسالت ز حق برد سراسر ز رسولان سبق مذهبی آورد برای عباد جمع در آن علم معاش و مع...
داده ام جان رو نما تا روی جانان دیده ام گرچه دشوار است دیدارش من آسان دیده ام خار میآید گل و سنبل بچشمم از دمی کان رخ گلگون و آن زلف پریشان دیده ام کی شود یارب شب وصل آید و من با ح...
دهنش هیچ و از آن بوسه تمنا دارم جای خنده است کز او خواهش بیجا دارم با خیال رخ لعل لب و زلفش عمریست خون بدل شور بسر سلسله برپا دارم فارغ ز سبحه و زنارم و از مسجد و دیر تا سر و کار ب...
کرده عشق تو چنان بیخبر و بی خویشم که به غیر از تو دگر هیچ نمی اندیشم گرم از نوش نوازی ورم از نیش زنی هم بنوش تو ز جان مایل و هم بر نیشم گر من امید عنایت ز تو دارم شاید تو شه مملکت ...
بس بدل هست خیال رخ نیکوی توام همه جا جلوه کند پیش نظر روی توام شادم از اینکه بتیغ تو شدم کشته ولی هست شرمندگی از رنجش بازوی توام بخدا یافته ام معنی آزادی را تا گرفتار کمند سر گیسوی...
ساقی آن می بقدح کن که چو ما نوش کنیم هر چه جز دوست بود جمله فراموش کنیم آتش افروخته غم یکقدح آب عنب آر تا که این آتش افروخته خاموش کنیم خرد و هوش بود مایه غم خوردن ما باده بخشای که...
مرغ قدسم من که در دام بلا افتاده ام ای دریغا در کجا بودم کجا افتاده ام نغمه ها در شاخسار باغ رضوان داشتم اندر این ویرانه منزل از نوا افتاده ام جای دارد گر بنالم همچو بلبل روز و شب ...
افسوس که از حالت خود بیخبرانیم یک دهر همه کور و یک آفاق کرانیم ره پر چه و ما کور و ز نا بردن فرمان هم از نظر افتاده صاحب نظرانیم شه جاده کزان قافله سالار گذشته گم کرده بهر کور رهی ...
خبرت هست که بی لعل تو ما خونجگریم بی مه روی تو بیزار ز دور قمریم بامیدی که ز گیسوی تو بویی شنویم همه شب منتظر مقدم باد سحریم به تمنای گل روی تو ای سرو روان لاله سان داغ بدل غنچه صف...
خوانند گرچه خلق جهان اصفهانیم زین آب و خاک زاده ام اما جهانیم من با بشر برادرم و زاده جهان زنهار اصفهانی تنها نخوانیم با نوع خویش در همه جا زیر آسمان روشن چو آفتاب بود مهربانیم شد ...
دوش بهر گریه در هجرت مجالی داشتم با خیال طره ات آشفته حالی داشتم یاد ایامی که با لبخندی از لعل لبت می زدودی از دل من گر ملالی داشتم می گرفتم از اشارت های ابرویت جواب در ضمیر از هر ...
رفت اختیار ما به نگاهی ز دست ما افتاد در کف دل دلبر پرست ما آنجا که یار بر سر ناز و تکبر است جز عجز و مسکنت چه برآید ز دست ما تا بی دریغ از سر جان برنخواستیم کی دست داد در بر جانان...