شمارهٔ ۳۵
بی اهل دلی مرا سر بستان نیست میلم به کنار لاله و ریحان نیست با بودن اهل حال اندر نظرم فرقی به میان گلشن و زندان نیست

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
بی اهل دلی مرا سر بستان نیست میلم به کنار لاله و ریحان نیست با بودن اهل حال اندر نظرم فرقی به میان گلشن و زندان نیست
ای غیر علی پرست ای دیوانه از خویش چه دیدی که شدی بیگانه گر کعبه طلب کنی علی رهبر تست راه در خانه جو ز صاحب خانه
چو یار پرده ز رخسار برگرفت امروز جهان پیر جوانی ز سر گرفت امروز بلی چگونه نگردد جهان پیر جوان که یار پرده ز رخسار برگرفت امروز صبا ز قالیه بیزی چو طره جانان سبق بعنبر و بر مشک تر گ...
گهی بفقر شوی امتحان گهی به غنا در این دو مرحله بیم زوال ایمانست مباد آنکه ز احوال خود شوی غافل که این دو وقت زمان خروج شیطانست
ماهیکی در تک بحر از صدف کرد سیوالی پی کسب شرف گفت که ما هر دو ببحر اندریم فیض بر از آب روان پروریم زانچه تو یک قطره ننوشی فزون من خورم از حد تصور برون لیک از آنجمله که من میخورم دا...
مرغ سحر همانا زین ناله برکشیدن ما را کند ملامت شبها ز آرمیدن من بنده کسی کو در بندگی بداند منظور حق چه باشد از بنده آفریدن ای برگزیده حقت از ممکنات دانی علت چه شد که گشتی لایق به ب...
خوش بود دیده ز جان بستن و جانان دیدن رحمت وصل پس از زحمت هجران دیدن هان مخوانید بخلدم که به طوبی ارزد یک نظر قامت آن سرو خرامان دیدن چه بهشتی تو که دیدار تو را هر که بدید کرد صرف ن...
گریم بکار دل من و دل هم بکار من این است روزگار دل و روزگار من گفتم که اختیار دل آرم بکف کنون بینم که هست در کف دل اختیار من بس در دل است داغ عزیزان عجب مدار گر بعد مرگ لاله دمد از ...
ای زال جهان تا کی جان کندن و نوازدن وان زاده نوزاده در دست اجل دادن یکیک ز بطون فرزند آوردن و پروردن لک لک پی بازیچه زی جنگ فرستادن از شوی فلک بگسل پیوند زناشویی وین خشت زمین بر چی...
دری به از در یکتای با صفای سخن خرد نیافت بگنجینه خدای سخن سخن بهای دو عالم توان شود ام ا دو کون می نتواند شود بهای سخن کند ز فیض نظر خاک تیره زر آنکو مس وجود رساند به کیمیای سخن سخ...
یوسف رخی به چاه ذقن بسته راه من بخت نگون ببین که نگون گشته چاه من از من جمال خویش نهان کردنت ز چیست ماند مگر بروی تو جای نگاه من زلفت که آشیان دلم بود شد پریش بنگر فلک چه کرد به رو...
به ماه عارض خود زلف را حجاب مکن سیاه روز من و روی آفتاب مکن بکن هر آنچه که خواهی ولی مرو ز برم مرا به آتش هجران خود کباب مکن کنونکه خرمنم ای برق سوختی دیگر برای رفتن خود این قدر شت...
هرکس ندیده غارت و یغمای ترکمن ببند اسیر بردن و تاراج ترک من دانم که دل از او نتوانم دگر گرفت مشکل بود اسیر گرفتن ز ترکمن گفتم مگر دو اسبه گریزم ز دست غم آن هم نشسته بود چو دیدم به ...
حدیث یار چه حاصل ز غیر بشنیدن خوش است روی نکویش بچشم خود دیدن بحیرتم که چه آموخت اندر این عالم هر آندلی که نیاموخت عشق ورزیدن بکیش اهل محبت حیات جاوید است بخون ز خنجر خونریز یار غل...
دارم بتی به غیر در مهر باز کن وز عاشقان بی دل خود احتراز کن از تار مو بگردن دلها رسن فکن وز چشم مست در همه جا فتنه ساز کن دیدند چشم و ابروی آن شوخ در ازل عارف قدح کش آمد و زاهد نما...
پایه آمال محکم در جهان کردن چرا خویش را غافل ز مرگ ناگهان کردن چرا خلقت باغ جنان بهر تو شد ای بیخبر اندرین ویرانه چون جغد آشیان کردن چرا پای لنگ و راه دور و تن ضعیف وتوشه کم اینقدر...
میآمد و شهد از لب خندان میریخت میرفت و بدل تیر ز مژگان میریخت از حسرت موی و روی خود خونجگر از دیده کافر و مسلمان میریخت
در نیمه شعبان به رخی همچون ماه شد جلوه گر انوار الهی ناگاه در تهنیتش خیل ملایک گفتند لاحول ولا قوه الا باالله
دوش ز من کرد عزیزی سیوال از بهی و برتری حسن و مال گفتمش ارمال بدست سخی است بهر سخی ماحصلش فرخی است خاصه چو اکرام کند او به جا هست معزز بر خلق خدا در اثر بخشش و بذل نعم خلق پرستند و...
غیر انسان هرچه باشد ظل انسان است و بس معنی انسان همانا شاه مردان است و بس هست هستی فی المثل جسمی که در وی جان علیست وین بود روشن که بود جسم از جان است و بس هرکه خود را سوخت بیباکان...
به هر چیز مهرت فزونتر بود همان را پرستش کنی هرچه هست چو مهرت به دنیا ز حق بیش شد تو دنیاپرستی نیی حق پرست
نگذاشت غم تنگ دهانت اثر از من جز نام بجا نیست نشان دگر از من برقی است خیال تو که بر خرمن جانم هرگاه زند هیچ نماند اثر از من بیرون نروم از خط فرمان تو هرگز مانند قلم گر زنی ایدوست س...
از غبار خودنماییها عمل را پاک کن دانه تا حاصل دهد پنهان بزیر خاک کن تا جمال شاهد مقصودت آید در نظر زنگ غفلت پاک از آیینه ادراک کن عالم اکبر تویی هم صحبت عالم گزین در وجود خویش سیر ...
آن سان سخن بگوی که بتوان نگاشتن وانرا بکار بستن و معمول داشتن شرط است بهر درک سخن هوش مستمع در شوره زار دانه نبایست کاشتن گفتم بپیر میکده آب حیات چیست کارم مگر بدست ز همت گماشتن گف...