شمارهٔ ۵۳ - نصیحت
بکن پندی سرور آور ز من گوش گرت فرسود غم بر دفع آن کوش ظهور غم بود از نارضایی رضا شو تا زغم یابی رهایی حقیقت نارضایی خود ملال است چرا گفتن بکار ذوالجلال است چرا گفتن بکار حق فضولی ا...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
بکن پندی سرور آور ز من گوش گرت فرسود غم بر دفع آن کوش ظهور غم بود از نارضایی رضا شو تا زغم یابی رهایی حقیقت نارضایی خود ملال است چرا گفتن بکار ذوالجلال است چرا گفتن بکار حق فضولی ا...
بغیر عشق توام ای صنم گناهی نیست چرا بسوی منت از کرم نگاهی نیست من از جفای تو بر درگه تو مینالم کجا روم چکنم جز توام پناهی نیست بگفتیم ز کمندم بجوی راه فرار بجز بسوی تو از هیچ سوی ر...
ای وجه رب العالمین هو یا امیرالمؤمنین ای قبله اهل یقین هو یا امیرالمؤمنین دل جلوه گاه روی تو محراب جان ابروی تو تو مستعان ما مستعین هو یا امیرالمؤمنین راه طلب پویم تو را در هر کجا ...
بخر پند و مکن حکمت فروشی خموشی کن خموشی کن خموشی چو دهقانر است پنهان دانه در گل در آخر یابد از آندانه حاصل و گر بگشود خاک و وانمودش بغیر از ناامیدی نیست سودش تو را حکمت چو حرفی در ...
نقش خار و گل بجز از خامه تقدیر نیست نقطهی جای تعرض اندرین تصویر نیست شهد معنی را چه داند ذوق هر صورت پرست کار هر مرغی ببستان چیدن انجیر نیست بنده تدبیر ارکند محتاج تقدیر خداست لیک ...
چنانکه میشود از نور خور جهان روشن شود ز نام علی قلب دوستان روشن چراغ بزم جهان روی مرتضی است بلی بود بنوروی این تیره خاکدان روشن بلامکان ز مکان رفت چون رسول خدای بدید از رخ او بزم ل...
گرت باید به گیتی سر فرازی بکن در خویش کسب بی نیازی که هر قدر از کسانچیزی بخواهی ز قدر خویشتن قدری بکاهی علی گفت ار کرم کردی امیری چو اکرام از کسی خواهی اسیری امیری از اسیری به تو ا...
آنچه میدانیش دنیا خورد و خوابی بیش نیست وانچه میخوانیش گردون پیچ و تابی بیش نیست هیچکس کام مراد از بحر امکان تر نکرد راستی چون بنگری عالم سرابی بیش نیست مکنت و ثروت عیال و مال و ای...
خالت بتا به عارض نیکو باشد حدیث آتش و هندو چشم و خط تو در نظر آید یا در چمن همی چمد آهو در حیرتم ز زلف تو بر رخ کافر کجا و روضه مینو خونریخت بسکه چشم تو شد حک از لوح دهر نام هلاکو ...
محبت جلوه اول ز حق دان ز بعد کنت کنزا حببت برخوان مرادم این بود ای یار جانی که اسرار محبت را بدانی چو ما بین دو کس بینی محبت تفحص میکن و دریاب علت محبت ها سه علت دارد و بس تو پیش خ...
جز مقام نیستی چون مأمنی در کار نیست رخت آنجا کش که دزد و رهزنی در کار نیست فکر کن در اصل خود ایقطره ماء بحر جود تا ببینی در جهان ما و منی در کار نیست چون شوی غافل ز یزدان ره زند اه...
کسی پرسید از من سر خلقت بگفتم نیستم آگه ز حکمت من این دانم که حق با بی نیازی کند با مشت خاکی عشقبازی
ای عاشقان خسته جان یار آمد یار آمده از خلوت آن جان جهان اینک به بازار آمده آن طلعت زیبنده را آن عارض رخشنده را آن اختر تابنده را هنگام دیدار آمده طی سیزده روز از رجب گردیده و طرزی ...
تا قبله من ابروی آن لعبت ترساست فارغ دلم از مسجد و از دیر و کلیساست یارب بکه گویم غم دل را که بمردم از حسرت آن لب که روانبخش مسیحاست دل کرد گرفتار تو ما را و نباید نالید ز بیداد تو...
دو جهان نمی و ترشحی زیم عطای محمدی کتب و صحایف انبیا صفت و ثنای محمدی نفکند سایه زناز اگر بزمین وجود مقدسش نه عجب که خلقت مهر و مه بود از ضیای محمدی بطلب رضای محمدی چو رضای حق طلبی...
چنان بایدت زیستن در جهان که بعد از تو گویند حیف از فلان نه چون مدت عمرت آید به سر بگویند ای کاش از این زودتر به دنیا مشو غره کاین پیره زال گهی زال گشت و گهی پورزال دلیران نام او را...
شرح حال من و زلف تو که در گلشن گفت که چو حال من و چون زلف تو سنبل آشفت دوش کردی چو به آهم تو تبسم گفتم مژده ایدل که بباد سحری غنچه شگفت باختم جان بتو ای ابروی جانان و هنوز می ندانم...
شنیدم که مردی سعادت نصیب به شهری درآمد وحید و غریب قضا باز دولت بد اندر هوا که تا خود نمایند سلطان که را غریبانه آن مرد در فکر بود که ناگه بسر بازش ام د فرود نشاندند مردم به تخت زر...
تویی آنکه سکه سلطنت زده حق بنام تو یا علی که بجز خدای تو مطلع بود از مقام تو یا علی شده خلقت دو جهان اگر به دو حرف نیر کاف و نون تویی آنکه خلقت کاف و نون شده از کلام تو یا علی نه ه...
چو من آراستم ز آیینه دل جلوه گاهش را ز مهر افکند در آن عکس روی به ز ماهش را سپاه غمزه در هر ملک دل کان شه برانگیزد بویران ساختن اول دهد فرمان سپاهش را نه تنها بر دلم تیر نگاه انداخ...
ای مهر تو کیش و عشق تو مذهب ما در راه طلب تو آخرین مطلب ما بی روی تو خورشید نهان گشته بابر باز آی که یکسان شده روز و شب ما
خود بد بود آنکس که بدم نام برد خود نیک بود هر آنکه نیکم شمرد از صاف دلی من بمثل آینه ام در آینه هرکه روی خود می نگرد
کردیم اگرچه عمر بیهوده تلف جز نامه معصیت نداریم بکف از محشرمان هیچ غمی نیست که ما هستیم غلام درگه شاه نجف
جز صلح و صفا نباشدم کرداری با رد قبول کس ندارم کاری آزار جهانی ار کشم آن خواهم کز من نرسد به هیچ کس آزاری