شمارهٔ ۱۱
خلقی به صد احترام می خوانندم ز اخلاق رذیله پاک می دانندم شک نیست که گر چنان که هستم دانند از دیر و کنشت و کعبه می رانندم

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
خلقی به صد احترام می خوانندم ز اخلاق رذیله پاک می دانندم شک نیست که گر چنان که هستم دانند از دیر و کنشت و کعبه می رانندم
ای که در خم گیسو بسته ای به زنجیرم کرده ای غم خود را سد راه تدبیرم بر سرم بنه پایی کز غمت زمین گیرم چیست ای نگار آخر غیر عشق تقصیرم چند یاد مژگانت بر جگر زند تیرم چند هجر ابرویت بر...
نقاش نقش بی عدد ما سوا یکی است قدرت فزون تر از حد و قدرت نما یکیست بر برگ هر گیاه که میروید از زمین بنوشته است خامه ی قدرت خدا یکیست گر از هزار نای نوا آیدت به گوش باری به هوش باش ...
قافله ای بست پی سود بار عزم سفر کرد ز شهر و دیار لیک بد آن مرحله پرخوف و بیم دزد در آن بادیه دایم مقیم مردم آن قافله از بیم مال هیچ نگشتند تهی از ملال غیر یکی زان همه کوشاد بود جان...
شنیدم که هارون به بهلول گفت ز دنیا گذشتی و این نادر است بگفتا گذشت تو از من فزود که دادی نعیم ابد را ز دست
گفتم کمند عشق تو در گردن منست گفت این کمند خلق جهانرا بگردنست گفتم ز درد عشق تو کاهیده شد تنم گفتا میان ما و تو حایل همین تنست گفتم براه عشق شد آلوده دامنم گفتا خموش این ره هر پاکد...
ای بشر ایکه جهان شرف و شوکت و شانی قدر خود هیچ ندانی و ندانی که ندانی بر و بحر و جبل و انجم و افلاک و عناصر روز و شب گرد تو گردند همه عالی و دانی از سپهری ز چه نالان که تو مخدوم سپ...
هی زلف و خال جلوه دهی این بهانه چیست هستیم خود اسیر تو این دام و دانه چیست این خانه ای که زلف تو بر دل فروخته در آن دگر حساب صبا حق شانه چیست کی آگه از اذان مؤذن شوی اگر ناقوس را ب...
ترا چشم گل بین چو در کار نیست بچشمت جهان جز خس و خار نیست بلی پیش نا بخردان از جهان به غیر از نکوهش سزاوار نیست جهانرا چو دانا نکوهش کند روا باشد و جای انکار نیست که نادان اگر مدح ...
اکنون که بهار آمد و ایام به کام است در باغ گه بوسه زدن بر لب جام است دانند حلال از چه سبب خون کسان را آن قوم که در مذهبشان باده حرام است گر خلق همه در پی ترتیب کلامند گوش دل ما در ...
بسکه کاهیده ز بار غم و اندوه تنم خود چو در آینه بینم نشناسم که منم دوش با خویشتنم بود همی گفت و شنود که عجب بی خبر از کیفیت خویشتنم گاه گفتم بجهان آمدنم بهرچه بود من که یعقوب نیم ا...
تا شدم از گردش چشم تو مست پای زدم یکسره بر هر چه هست تا ابد اندر دل ساغر بود عکس تو ای ساقی بزم الست حسن تو تا شهره بازار شد رونق بازار نکویان شکست ما نکشیم از سر کوی تو پای تا به ...
ایران چه وقت مردم صاحب هنر نداشت کی اسم و رسم از همه جا بیشتر نداشت این کوهسار بود چه هنگام بی پلنگ این بیشه در کدام زمان شیر نر نداشت این زال سال خورده به هر دور کی هزار پور دلیر ...
ای به فدای تو من و هر چه هست وی تو حقیقت بت و من بت پرست دیگرم از غم نفسی هست نیست از منت ای جان خبری نیست هست خار بیابان جنون نی همین پای ز مجنون دل آزرده خست هر سر خاری که بپایش ...
زهی عید همایون سعیدی که چون او بجهان نامده عیدی خهی روز نشاط آور فیروز که نادیده چو آن چشم جهان روز طفیلند بدین روز نکو فال همه روز و شب و هفته مه و سال همش وقت شریف اشرف اوقات همش...
شنیدم که کوری به خاک زمین به شکرانه هر لحظه سودی جبین که این فیض عظمی ز کوریم بس که چشمم نیفتد به ناموس کس بلی دیده ای کان خیانت گر است اگر کور باشد بسی بهتر است گرت هست گوش نصیحت ...
چون خصر ره بچشمه حیوانم آرزوست یعنی دو بوسه زان لب خندانم آرزوست صیاد تا به دام تو گردیده ام اسیر دیگر نه طرف باغ و نه بستانم آرزوست تا نسبتی بزلف تو پیدا کنم مدام سرگشتگی و حال پر...
زبان زندانی و کام تو زندان مقفل گشته این زندان به دندان چو باز این قفل زان زندان نمایی بزندانی در زندان گشایی بسوی نارواییها گراید کند هر کار از دستش برآید
دلبرا نرا همه سخت است دل و پیمان سست یا که ای سنگدل این قاعده در مذهب تست هیچ پیکان ز کمانخانه ابروت نجست تا که اول دل زاری هدف خویس نجست که سر خوان غم عشق تو ایدوست نشست کاولین مر...
یکی ز اتباع عبسی پور مریم به استعلا همی زد زین بیان دم که عیسی را خدا پیغمبری داد به هر پیغمبر او را برتری داد همینم بس دلیل این معما که عیسی بی پدر آمد به دنیا مسلمانی ندا کردش که...
لب تو ریخت چنان آبروی آب حیات که رخت خویش ز خجلت کشید در ظلمات من و گذشتن از چون تو دلبری حاشا تو و نشستن با عاشقی چو من هیهات نه من وفات ندیدم که همچو من بسیار بیافتند وفات و نیاف...
شیر یزدان شاه مردان با پسر گفت جان بردم اگر از زخم سر از خطای دشمن خود بگذرم وز جوانمردی به جرمش ننگرم ور نبردم جان و می جویی قصاص کن بیگ ضربت زغم جانش خلاص این بود درس جوانمردی بل...
روزگاریست که چون حلقه مقیمم بدرت از چه لطفی نبود با من بی پا و سرت من و پیمان تو از لاغری و از سستی نه عجب هر دو نیاییم اگر در نظرت نه نهان از بصری و نه عیان در نظری می ندانم که پر...
تا تار طره توام ای جان بچنگ نیست دل نیست لحظه یی که خروشان چو چنگ نیست مانند دف همی خورم از دست غم قفا تا تار طره توام ای جان بچنگ نیست با غیر خوش بصلحی و با آشنا به جنک آگه کسی بک...