شمارهٔ ۶
حاجت بدان بود که کند رفع احتیاج ورنه به غیر رافع حاجت چه حاجتست

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
حاجت بدان بود که کند رفع احتیاج ورنه به غیر رافع حاجت چه حاجتست
ایدل گرت هوای بهشت است رو متاب از درگه محمد و آلش بهیچ باب از غیر خاندان نبی کام خود مجوی لب تشنهی کجا شده سیراب از سراب حق را مظاهرند به تحقیق و مهرشان واجب بهر سفید و سیاه است و ...
امروز روز نصب وصی پیمبر است اندر خم غدیر یکی طرفه محضر است از چشم دل ببین که نبی فوق منبر است روحش قرین وجد ز پیغام داور است پیغام آشنا سخن روح پرور است ارواح انبیا همه را با نیاز ...
علم بود چشمه آب حیات علم بود معنی راه نجات علم و کمال و هنر آموختن به بود از سیم و زر اندوختن چون بودت گنج نهانش کنی چون بودت علم عیانش کنی آن سبب وحشت و آفات تست وین همگی فخر و مب...
جانا نظیر روی تو ماه منیر نیست بهر تو جز در آینه شبه و نظیر نیست تا بوی طره تو و زد بر مشام جان حاجت بمشک و عنبر و عود و عبیر نیست چشم تو تا کشید ز ابرو کمان بر سر یکدل بشهر نیست ک...
چشم لطفی سوی ما بهر خدا کن یا علی درد ما را ظاهر و باطن دوا کن یا علی دل بجان آمد ز وسواس اندر این دار مجاز جان ما را با حقیقت آشنا کن یا علی چون رضای حق رضای تو است ای مجلای حق با...
به رستم چه خوش گفت فرزانه زال که ای پور نام آور بی همال مترس از دوصد مرد شمشیرزن بپرهیز از آه یک پیرزن که تیغ یلان را سپر حایل است وزان تیر پنهان شدن مشکل است ز قد کمان وار بس تیر ...
نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانت زیرا که بود شمعی خورشید در ایوانت گفتی کشمت در خون بشتاب که میترسم اغیار کنند ایجان از گفته پشیمانت صد سنک جفا هر دم گردون زندش بر سر آنرا که بود ش...
شنیدم که رستم به مازندران چو بر کشتن دیو بستی میان بدیدی کهن اهرمن را به خواب به خود کردی از روی مردی خطاب که در خوابش ار لخت بران زنم چه سان دم ز مردی به دوران زنم خود آن فتنه خفت...
شاه اورنگ انماست علی حق و حق بین و حق نماست علی ید حق عین حق لسان حق است پای تا سر همه خداست علی اسم اعظم طلسم موجودات گنج الا ز بعد لاست علی جز خدایش نمیتوان خواندن چکنم اینکه نار...
غیر از تو میان تو و او فاصله ای نیست این مرحله طی کن که دگر مرحله ای نیست زان ره که روند اهل فنا هر چه ببینی نقش کف پا و اثر قافله ای نیست شکر و گله از هجر نشان می دهد آری در وصل د...
مظهر کبریا علی است علی خالق ماسوی علی است علی کبریایی یکی خجسته رداست و اندرون ردا علی است علی گر بری در سرای وحدت راه بینی اندر سرا علی است علی به لقاء الله ار که معتقدی معنی آن ل...
از یاد خدا مباش غافل طاعت به ریا مساز باطل از دست و زبان دلی میازار رفعت طلبی دلی بدست آر پرداز به لطف و مهربانی کن خدمت خلق تا توانی بگذر ز غرور و خودپرستی بنگر که چه می شوی چه هس...
در جهان امری که بیرونست از تقدیر چیست وانچه تقدیر است در تغییر آن تدبیر چیست ای که دام خلق می سازی نماز خویش را پیش خیر الماکرین این حیله و تزویر چیست خواجه داند جمله قرآنرا بجز لف...
گفت درویشی شبانگه با مرید خیز و رو از حجره بیرون ای سعید بارش ار می بارد از ابر مطیر خار و خس از ناودانها بازگیر گربه یی ناگه ز در آمد درون آن مریدک گفت هان ای ذوفنون گربه گر بارید...
حبیب خلوتیم ای نگار هر جایی که رخ نهفتهی اندر نقاب پیدایی ترا جمالی باشد که گاه دیدن آن چو سیل خون رود از دیده تماشایی مرا چه باک ز رسوایی است در غم تو که آبروی محبان تست رسوایی بد...
ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقت برفت از نظرم روز ابتدای فراقت همین نه من بفراق تو مبتلا شدم و بس به هر که می نگرم هست مبتلای فراقت مگر بشر بت وصلم کنی علاج که دیگر به هیچ به نشو...
دید مردی را عسس غلتان به خاک نی ز خلق و نی ز رسواییش باک زد بدو پایی که بر خیز و بیا همره من جانب دیوان سرا گفت اگر من پای رفتن داشتم در ره مقصود خود بگذاشتم کی چنین در نیمه ره خفت...
الا ای غافل از حال خود ای بیچاره انسانی که ز انسانیتت محروم دارد خوی حیوانی گمان کردی که حق زین جسم و جان و عقل و هوش و حس غرض بودش همین عصیان و شهوت های نفسانی به علم دین رحمانت چ...
هر که داند نقطه خال ترا تفسیر چیست داند اول نقش لوح از خامه تقدیر چیست غیر آن کز خط مشکین تو درس عشق خواند کس نداند نقطه خال ترا تفسیر چیست ترک چشمت گر نخواهد خون مردم ریختن در کفش...
داد درویشی از ره تمهید سر قلیان خویش را به مرید گفت از دوزخ ای نکو کردار قدری آتش بروی آن بگذار بگرفت و ببرد و باز آورد عقد گوهر ز درج راز آورد گفت در دوزخ آنچه گردیدم درکات جحیم ر...
ای مه بی مهر من ای مهر و ماهت مشتری وی دو صد چندانکه مهر ازمه ز مهرت برتری گاه عیش است و طرب نی موسم حزن و کرب خلخی رویا بساغر کن شراب خلری کرده بستانرا بهار از خرمی رشگ بهشت حوروش...
نه خط بروی تو کین میر کشور زنگ است کشیده لشکر و با شاه روم در جنگ است سیاه شد ز غمت روز ما چو شام ولی از آن خوشیم که با طره تو همرنگ است برآر کام من ای قبله من ابرویت که کام خلق ده...
کرده خوش جمع بهم چشم تو با بیماری مستی و شوخی و فتانی و مردم داری چون نمیرم چو تو آیی که ز خجلت ببرت جان شود آب ز بی قدری و بی مقداری حاصل من بهمه عمر شبی خواب تو بود ای بسا خواب ک...