شمارهٔ ۱۲
تا بود زلف تو اسباب پریشانی ما رو به سامان ننهد بی سرو سامانی ما نه تو رحم آوری و نی اجل آید ما را از دل سخت تو فریاد و گران جانی ما دید هرکس رخ تو واله و حیران تو شد نه همین حسن ت...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
تا بود زلف تو اسباب پریشانی ما رو به سامان ننهد بی سرو سامانی ما نه تو رحم آوری و نی اجل آید ما را از دل سخت تو فریاد و گران جانی ما دید هرکس رخ تو واله و حیران تو شد نه همین حسن ت...
بیماری خود دوش نمودم به طبیب گفتا بود این درد ز هجران حبیب گفتم که علاج آن چه باشد گفتا یا وصل حبیب توست یا خون رقیب
ای میر حجازی ای شه خطه طوس ای روی تو در سپهر دین شمس شموس خواهم که ز راه لطف دستم گیری یعنی ز کرم بخوانیم بر پا بوس
خواهی که ز توحید نمانی محروم میکوش به درک فیض و تحصیل علوم آنگاه رسی به کام دل کاندر تو گردید یکی عالم و علم و معلوم
با وجود اینکه دارد طوبی و کوثر بهشت از تو با این قامت و لب کی بود خوشتر بهشت نیست هرگز دلگشاتر از بهشت عارضت هرچه باشد دلکش و جانبخش و جانپرور بهشت داری از قد طوبی از رخ حور و از ر...
صد شکر که کام دل مهجور برآمد شد روز وصال و شب هجران بسر آمد آن طالع فرخنده میمون ز درآمد آن یار سفرکرده ما از سفر آمد نی نی که بدل بود و کنون درنظر آمد چشم همه روشن شد از آن مطلع ا...
چو باید عاقبت رفتن ز دنیا به دنیا دل نبندد مرد دانا جهان باشد رباطی کهنه باید از اینجا بهر منزل شد مهیا به دنیا بهر عقبی کار می کن که اینجا هرچه کردی داری آنجا
قافله یی بد برهی رهسپار شد بکف رهزن چندی دچار یکتن از آن قافله ز اندازه بیش گشت هراسان و فکار و پریش گفت بوی دیگری اینحال چیست یا مگرت امتعه و مال چیست گفت مرا زر بود اندر ببار با ...
با آنکه دل معاینه ناظر بروی تست باز از پی مشاهده در جستجوی تست هرجا که گرد نیست گرفتار رشتهی آن رشته را چو می نگرم تار موی تست هر گل بچشم اهل نظر طرفه دفتری در وصف لطف و خوبی روی ن...
ما را بجز از روی تو منظور نظر نیست ما را بجر از کوی تو مأوای دگر نیست از جور رقیبان ز رهت روی نتابم من وصل تو میجویم و خوفم ز خطر نیست قدر رخ خوب تو نداند همه چشمی هر بی سر و پایی ...
شیرم ولی اسیر به دام غزال دوست چون نی تهی ز خویشم و پر از مقال دوست در روی خلق دیده حیرت گشوده ام بینم مگر جمال عدیم المثال دوست منعم مکن که خاک ره دشمنان شدم گشتم چنین مگر که شوم ...
ایخوش آنعارف سالک که ز راه آگاهست حاصل بندگیش دیدن روی شاه است گرجهان بینی و بس فرق تو با حیوان چیست چشم انسان همه بینای جمال الله است سر کویت شده از خون شهیدان دریا مگر ایجان جهان...
قضا چو جاری و ساری بنا رضا و رضاست خوشا کسی که به رغبت رضا به حکم قضاست کسی که گشت به حکم قضا رضا زان پس قضا رود به رضای وی این جزای رضاست ز بندگان خدا نی عجب خداوندی که قطره واصل ...
هر آنچه فتنه در این عالم و هر آنچه بلاست ز چشم و قامت آن لعبت سهی بالاست به خون کشیده هزاران هزار عاشق و باز همیشه بر سر کویش ز عاشقان غوغاست ز چشم او شده مفتون چو من بسی تن ها همی...
دور هجران را مگر اتمام نیست یا مگر صبح از پی این شام نیست با که بفرستم غم دل را بدوست چون صبا هم محرم پیغام نیست نی منت تنها به دام افتاده ام کیست آنکو بسته این دام نیست خوانده ام ...
از غم زلفت ندانم دوش بر من چون گذشت اینقدر دانم که دود آهم از گردون گذشت گر بگویم شمه ای از آن جگرها خون شود آنچه بی لعل لبت بر ایندل پرخون گذشت بیتو بگذشت آنچه ایلیلای جان بر من ش...
خدای آنچه بزلف نگار چین انداخت نگار بهر من خسته بر جبین انداخت برفت و برد مرا همچو سایه در پی خویش قدی که سایه نه از ناز بر زمین انداخت بزلف کرده صبا را بجرم آن زنجیر که دوش زلزله ...
دل مرا ز کمندت سر رهایی نیست کجا رود بکسش جز تو آشنایی نیست بیا بیا که دلم بی تو از جهان سیر است مرو مرو که مرا طاقت جدایی نیست بدور چشم تو و زلف تو دگر کارم بآهوی ختن و نافه ختایی...
جانا ز که آموختی این عشوه گری را عشاق کشی خانه کنی پرده دری را سرو از تو خجل گشت چو سیب ذقنت دید آری چه کند سرزنش بی ثمری را هر لحظه دلم در خم موییت کند جای خوش کرده فلک قسمت او در...
خرم دل آنکس که ز خود آگاه است نفیش سوی اثبات دلیل راه است بر هرچه نظر کند خدا بیند و بس این معنی لااله الا الله است
یا شاه نجف مخواه مضطر گردم محروم ز فیض عام این در گردم با دست تهی نزد کریم آمده ام مپسند که با دست تهی برگردم
گل چو انوشیروان باز برافروخت چهر چمن شد از روشنی چو رای بوذرجمهر معدلت اظهار کرد گردش وارون سپهر مانی قدرت نگاشت نقش بدیعی ز مهر در همه گل کشت شد تواتر ماه و مهر برآمد از هر شجر شک...
روی حق روی حق نمای علیست علی ع آیینه خدای علیست بولای علی ع قسم ایمان به خدای علی ع ولای علیست شب معراج شد لقاءالله کشف بر خلق کان لقای علیست مصطفی هر سخن شنید از حق یافت کان صوت د...
اگر دانایی اندر کار باشد کمال مرد در نطق و بیانست ولی گر نیست دانایی مسلم تکلم آفت ایمان و جانست خلاصه بهر هر دانا و نادان نجات و امن در حفظ اللسانست