شمارهٔ ۱۳ - کار و کارگر در سال ۱۳۰۷ شمسی سروده شد
کار کن و کار کن و کار کن بار خود ای جامعه خود بار کن رفته تویی از تو که یادش بخیر نفی شدستی تو در اثبات غیر هیکلت ای جامعه ذولجاج آمده سر تا به قدم احتیاج خانه تو خانه بی مایگان خو...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
کار کن و کار کن و کار کن بار خود ای جامعه خود بار کن رفته تویی از تو که یادش بخیر نفی شدستی تو در اثبات غیر هیکلت ای جامعه ذولجاج آمده سر تا به قدم احتیاج خانه تو خانه بی مایگان خو...
گفتن یک یاعلی به صدق و ارادت به بود از صد هزار سال عبادت جز که بچوگان یاعلی نربوده هر که ز میدان ربوده گوی سعادت هر که مریض غم وی است مسیحا آیدش از چرخ چارمین بعیادت بنده او باش و ...
هر که بدید از تو این فراخته قامت گفت که یاران قیام کرده قیامت پیش تو سرو سهی ز پای درافتد زانکه ندارد توان و تاب اقامت جز روش عشق و کار باده پرستی آخر هر کار حسرتست و ندامت پا به س...
ببزم قرب چو دیدم میانه من و دوست حجاب و پرده و حایل تصور من و اوست ز جای جستم و خود را فدای او کردم که تا نماند کسی در مقام الا دوست مر اینسخن نپذیرد جز آنکه گوش دلش رهین زمزمه لا ...
هر گوشه فتنه ایست ز چشمان مست تست هر جا سخن رود ز لب می پرست تست کی دست می دهد که به بینم به خلوتی در گردن تو دست من و می به دست تست ای زلف یار نافه چین خواندمت ولی دیدم درست نسبتی...
دلبرم شانه بگیسوی شبه گون زده است بدو صد سلسله دل باز شبیخون زده است بر لب جام بود بوسه زدن فرض که آن یار را بوسه بسی بر لب میگون زده است ای که لیلی طلبی خرگه خود را آن ماه در بیاب...
تنها براه دوست نباید ز جان گذشت جز دوست هر چه هست بباید از آن گذشت باشد برون ز کون و مکان یار و در پیش هر کس که رفت از سر کون و مکان گذشت آن مرحله است وادیت ای کعبه مراد کاول قدم ب...
بیا ای عید مشتاقان که از هجر دو ابرویت هلالی گشت پشت روزه داران مه رویت نه دین از کفر بشناسم نه روز از شب که بگذارد دمی افتم بفکر خویشتن یاد رخ و مویت فراهم می کنم بهر خود اسباب پر...
دیگرم پروای خویش اندیشه بیگانه نیست بزم جانم را ضیا جز از رخ جانانه نیست چون درآمد یارم اندر خلوت دل زانسرای خویش هم رفتم که دیدم جای هر بیگانه نیست زاهدان از صحبت ما نیستند آگه بل...
مدام غیر غمم کس انیس و همدم نیست بروزگار کسی باوفاتر از غم نیست چگونه جام نگیرم که غیر صحبت جام هر آنچه می نگرم یادگاری از جم نیست ببین به حرمت عاشق که میشود محرم بدان حرم که در آن...
جز معرفت از بهر بشر خاصیتی نیست بی خاصیتی در تو اگر معرفتی نیست گویم بتو از روی محبت به محبت میکوش که محبوب تر از این صفتی نیست ای خود سر خود رو که گریزی ز مربی درد تو همین بس که ت...
در روی این زمین که تویی صد هزارها پیش از تو بوده اند به شهر و دیارها بر پیکر سپید و سیاه بشر بسی این مهر و ماه تافته لیل و نهارها بس سیم تن مقیم سراهای زرنگار کامروز خفته اند به خا...
افلاک نه مست ماست مست دگری است وین خاک نه پست ماست پست دگری است زان کار گره خورد به دست من و تو تا کشف شود که کار دست دگری است
ای وای بمن که هرچه عصیان کردم در توبه گناه بدتر از آن کردم خود را به نظر گرفته مشرک گشتم کردم گنه و به شرک جبران کردم
بفرودین شد چمن غیرت باغ بهشت خرمی افراشت بازرایت برطرف کشت طوبی قدا الا ساقی حوری سرشت حالی نتوان ز کف کوزه می را بهشت می ده کز خاک ما کوزه بسازند و خشت گه بسرخم رویم گه بکف می فرو...
مقصود ز آفرینش کون و مکان علیست کون و مکان چو جسم و در آنجسم جان علیست فرمان بر خدای احد آنکه می دهد فرمان به هفت اختر و نه آسمان علیست بنگر کمال و فضل که در هر کمال و فضل هرکس مقد...
چون به ازل طرح جهان ریختند عالم و عمل را بهم آمیختند بهر بشر هست دو پر در مثل زان دو یکی علم بود یک عمل زین دو پر آن مرغ بلند آشیان شاید اگر بگذرد از آسمان عالم عاری ز عمل ابتر است...
راستی آنچه تصور رود از بهر بشر هیچ ز اخلاق نکو نیست بعالم بهتر فی المثل همچو درختیست وجود من و تو ثمرش مهر و وفا و ادب و علم و هنر آنشجر زین ثمر ار بارور آید ریبر که همی بالد و مان...
حجه قایم که جبریل امین دربان اوست او به فرمان خدا و چرخ در فرمان است مطلع فجری که بادش هر دم از ما صد سلام حجه عصری که هم والعصر اندرشان اوست آسمانش خوان جود و خاص و عامش ریزه خوار...
دانم که ره کعبه و بتخانه کدامست زین هر دو ره آن راه جداگانه کدامست بنهاده بکف جان خود اهل حرم و دیر پرسند ز هم منزل جانانه کدامست آن خانه کز آن یافت توان خانه خدا را گر دیر و حرم ن...
ای جسم تو بگرفته ز جان باج لطافت جان را همه آسیبی و دل را همه آفت جان را بود آن لطف که در جسم کند جای تو جای بجان کرده ای از فرط لطافت پرداختم از غیر تو دل بهر تو آری رو بند کسان خ...
با ما مگو که دیر کجا و حرم کجاست ما آب و گل پرست نییم آن صنم کجاست هان بس مکن بطوف حرم ز آب و گل برآی رو ز اهل دل بپرس که صاحب حرم کجاست زنگ حدوث ز آینه دل کنی چو پاک یابی که جلوه ...
از حرم بگذر که اینجا خرگه آن شاه نیست کوی او را کعبه جز سنگ نشان راه نیست گرچه در دیر و حرم تابیده انوارش ولی جز که در صحرای دل آن شاه را خرگاه نیست از شکایت گر زنی دم یار پوشد از ...
آنکه بهر جا عیان طلعت نیکوی اوست ای عجب از چشم خلق از چه نهان روی اوست باز کنند آرزو تا سخنش بشنوند آنکه سرای وجود پر ز هیاهوی اوست غیر ز دیدار او باز ندارد مرا چشم سرم سوی غیر چشم...