شمارهٔ ۱۴۶
جستم سراغ دل ز صبا زان خبر نداشت گویا به طره تو صبا هم گذر نداشت در سر هر آن هوا که مرا بود شد بدر عشق تو بود کز سر من دست برنداشت گر یک نظر فزون بتو ننموده دیده ام این شد سبب که ت...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
جستم سراغ دل ز صبا زان خبر نداشت گویا به طره تو صبا هم گذر نداشت در سر هر آن هوا که مرا بود شد بدر عشق تو بود کز سر من دست برنداشت گر یک نظر فزون بتو ننموده دیده ام این شد سبب که ت...
تنها ستمت بهر من ای ماه جبین است یا با همه بی مهری و آیین تو این است کوتاه نمود از همه جا دست خیالم بالای بلندت که بلای دل و دین است در ظلمت زلف تو دل خضر شود گم از بسکه شکن در شکن...
دل ز راه دیده از نور جمالش روشن است اندر این کاشانه تابان آفتاب از روزنست زاهدا حق را تو میخوانی ز عرش و من ز دل از خدا دوری تو کوته کن سخن حق با منست از لباس طبع بیرون آمصفا شو که...
آنکس آگه ز پریشانی احوال من است که چو من بسته آنزلف شکن در شکن است بار افکند به زلفش دلم از بهر غریب هرکجا شب بسر دست درآید وطن است ندهم تاری از آن طره اگر بخشندم هر قدر مشگ که در ...
شد به زلف یار هر که مبتلا پا نمیکشد از سرش بلا هر که را به خویش خواند از کرم بهر کشتنش می زند صلا بس که میکشد عاشقان خود گشته کوی او دشت کربلا دل نهان کند عشق او ولی راز دل کند دید...
روزی به وطن پرست دل داده ز دست گفتیم که بجز خدای چیزی مپرست زد خنده بحرف من و گفتا بخود آی بیچاره مگر بجز خدا چیزی هست
هرچند من از سم گنه مسمومم بر درگه دوست ز آبرو محرومم دانم که شود لطف حقم شامل حال چون کلب در چهارده معصومم
مرحبا للعید فی العید الشریف فی الشریف خاصه فصل فرودین و ویژه از بعد خریف با غزلخوانی ظریف و با دلارامی لطیف با دلارامی لطیف و با غزلخوانی ظریف اعتکاف اندر گلستان جست باید ای حریف ج...
آرام قلب و راحت جان مهر حیدر است نور یقین و روح روان مهر حیدر است بی مهر حیدرت بجنان ره نمیدهند بالله کلید باب جنان مهر حیدر است گر ایمنی ز آتش دوزخ طلب کنی غافل مشو که حصن امان مه...
بیا تمثال قطب عارفان بین ز چشم سرمبین از چشم جان بین حدیث آدم و اسما شنیدی بیا آن آدم با عزوشان بین بکن از اهل معنی دیده یی وام دو عالم را در این صورت نهان بین جمال حسن را بنگر هوی...
گوش فرا دار که گوید صریح پنبه ایران به زبان فصیح کی بسیه روزی و محنت قرین ملت بیچاره ایران زمین من همه نفعم که خداوند پاک کرده مرا خلق در این آب و خاک من همه سود و ز شما یک نفر نیس...
نی همین از خود براه یار میباید گذشت کز دو عالم در رهش یکبار میباید گذشت گر حقیقت عاشقی بر هر دو عالم پای زن یار اگر میجویی از اغیار میباید گذشت سبحه و زنار باشد هر دو سد راه عشق لا...
من و خاک سر آنکوی که دلدار آنجاست راحت جان و تن آرام دل زار آنجاست با رخ یار مرا حاجت گلشن نبود هر کجا یار بود گلشن و گلزار آنجاست گر کنم خاک در میکده را کحل بصر نکنم عیب که نقش قد...
خرم کسی که کام ز بخت جوان گرفت یعنی به صدق دامن پیر مغان گرفت بردم چو نام عشق سرا پا بسوختم چون شمع کاتشش به وجود از زبان گرفت خوبان دهند بوسه و گیرند جان بها نازم بدان حریف که این...
من آنچه هست بعشق تو داده ام از دست که منتهای مرادم تویی از آنچه که هست به دوستی توام گر به پای دار برند من آن نیم که بدارم ترا ز دامان دست محبت تو نه ام روز کرده جا به دلم که من بر...
کارت ای یار بمن غیر ستمکاری نیست مگرت با من آزرده سر یاری نیست نی خطا گفتم از این جور و جفا دست مدار که جفای تو بجز عین وفاداری نیست چه غم ارخوار جهانی شدم اندر طلبت بهر همچون تو گ...
بطرف باغ هر آن سرو کز زمین برخاست بیاد قامت آن یار نازنین برخاست شمیم طره پرچین او بسی خوشتر از آن نسیم بود کز سواد چین برخاست کسی نشست ببزم وصال با جانان که در رهش ز سر جان و عقل ...
دلم ز دست تو خون گشت و حجت هم این است که هر چه اشک فشانم ز دیده خونین است بغیر شهد چشانی بدوست خون جگر بحیرتم که تو را ای صنم چه آیین است همیشه وصف لبان تو بر زبان دارم که نقل مجلس...
تا نگویی بجهان دوست مرا بسیار است دوست اکسیر بود این سخن از اسرار است راستی ز اهل صفا دوست بدست آوردن آید آسان بنظر لیک بسی دشوار است آنکه دارد بنظر نفع خود از صحبت دوست دوست نبود ...
ایهاالناس این جهان را نیم جو مقدار نیست جز متاع درد و محنت اندر این بازار نیست شد مقصر آدم و حق در جهانش جای داد پس جهان زندان و در زندان بجز آزار نیست گر بیابم صد زبان وز هر زبان ...
اگر که خانه خمار دایمم وطن است عجب مدار که این خانه امید من است گذاری از چه که پشتت ز بار غم شکند بنوش باده دمادم که باده غم شکن است به کوی میکده صحبت ز سیم و زر مکنید که رفته ام م...
گر نبینم روزی آن مهر جهان افروز را تیره تر از شب ببیند چشم من آن روز را دل به شوق تیر مژگانش کشد از دیده سر تا مگر گردد هدف آن ناوک دل دوز را خواست تا خلق جهانش بنده فرمان شوند زان...
ای نام تو جان بخش تر از آب حیات محتاج تو خلقی به حیات و به ممات از بعثت انبیا و ارسال رسل مقصود تو بودی به محمد ص صلوات
شاها به توما دیده احسان داریم مهر تو سرشته در دل و جان داریم غیر از تو نداریم به کس روی نیاز موریم و نظر سوی سلیمان داریم