غزل شمارهٔ ۱۸۶
چشم مخمور تو مستان را به هم بر می زند شور عشقت عاشقان را حلقه بر در می زند دل همی نالد چو چنگ عشق تیز آهنگ او در دل عشاق هر دم راه دیگر می زند چشم عیارت به قصد خون خلقی دم به دم تی
۳۸۷ شعر از سلمان ساوجی
چشم مخمور تو مستان را به هم بر می زند شور عشقت عاشقان را حلقه بر در می زند دل همی نالد چو چنگ عشق تیز آهنگ او در دل عشاق هر دم راه دیگر می زند چشم عیارت به قصد خون خلقی دم به دم تی
هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا می کشند چون سر زلفت بدوشم بی سرو پا می کشند بارها کردم من از رندی و قلاشی کنار بازم اینک که در میان شهر رسوا می کشند گفته بودم در کشم دامن ز خوبان ل
هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند غمزه اش صد فتنه در هر گوشه ای پیدا کند از می سودای چشمت خوش برآید جان من سر خوش است امشب خمار مستیش فردا کند پایه من بر سر بازار سودایش شدست چون ب
حاشا که تا سلمان بود ترک می و ساغر کند ور نیز گوید می کنم هرگز کسی باور کند شیخش هوس دارد که او کمتر کند می خوارگی شیخا تو کمتر کن هوس کو این هوس کمتر کند رند از پی می سر دهد ور زآ
قبله ما نیست جز محراب ابروی شما دولت ما نیست الا در سر کوی شما روز محشر در جواب پرسش سودای کفر هیچ دست آویز ما را نیست جز موی شما ماه تابان را شبی نسبت به رویت کرده ام سالها شد تا