شمارهٔ ۹۵ - درمدح دلشاد شاه
سلمان ساوجیای سرو گل عذار و مه آفتاب روی
ما را متاب در غم و از ما متاب روی
با سایه سواد سر زلف خویش گیر
ما را که سوختیم در این آفتاب روی
یارب چه نازکی که چو بر گل گذر کنی
گیرد تو را از آتش اندیشه تاب روی
مشک خطا ببوی تو خود را بباد داد
الحق نموده بودش فکر صواب روی
ماهیت جمال تو گر بیند آفتاب
پنهان کند ز شرم رخت در نقاب روی
گر روی را به آینه بنمایی از حجاب
ننماید آینه پس ازین از حجاب روی
چشم مرا ز بهر خیال تو هر شبی
داده هزار دانه در خوشاب روی
ای کاشکی خیال تو دادی مجال خواب
