شمارهٔ ۹ - در طلب بخشش از سلطان
سلمان ساوجیای سران ملک را شمشیر تو مالک رقاب
باغ عدل از جویبار تیغ سبزت خورده آب
با شکوه کوه حلمت ابر گریان بر جبال
با وجود جود دستت برق خندان بر سحاب
می خورد تیهو به عهدت طعمه از منقار باز
می برد رو به عونت پنجه از شیران غاب
جود دستت بحر را نگذاشت آبی در جگر
بحر را کی با وجود جود دستت بود آب
شام قهرت گر شبیخون آورد بر خیل روز
تا به روز حشر ماند تیغ صبح اندر قراب
ور مدار چرخ جز بر آب شمشیرت بود
آسیای آسمان یکبارگی گردد خراب
گوهر تیغ تو گر عکس افکند بر جرم کوه
روی خارا را به خون لعل گرداند خضاب
ساقی بزم تو چون بر خاک ریزد جرعه ای
زهره گوید بر فلک یا لیتنی کنت التراب
