شمارهٔ ۹۳ - درمرثیه میر قاسم
سلمان ساوجیدریغا که خورشید روز جوانی
چو صبح دوم بود کم زندگانی
دریغا خرامنده سروی که بودش
درین مرز ایران زمین مرزبانی
دریغا سواری که جز صید دلها
نمی کرد بر مرکب کامرانی
دریغا که ناگه گلی ناشکفته
فرو ریخت از تند باد خزانی
برین آفتاب ای فلک زار بگری
فرو رفته در صبح جوانی
درد باد گل را دهن برین غم
چرا می گشاید لب شادمانی
چه شوخی جهانا که شرمت نیاید
از آن طلعت خوب و فر کیانی
ایا شمع گریان نگویی چه بودت
که بر فرق خاک سیه می فشانی
ایا صبح خندان چه حالت شنیدی
که بر سینه مشکین قصب می درانی
یقین است ما را درین خانه رحلت
ولیکن نبود این کسی را گمانی
که در عنفوان صبا میر قاسم
