بخش ۱۳ - بوسه بر باد (۳)
سلمان ساوجیهمین قصه می کرد مرغی به باغ
ز درد جداییش در سینه داغ
شب تیره تا روز روشن نخفت
غم یار خود با دل ریش گفت
برآمد به گوش ملک زاری اش
بدانست کز چیست بیماری اش
بدو گفت کای یار دمساز من
تویی در غم دوست انباز من
تو را داغ بر دل مرا بر جگر
بیا تا بسوزیم با یکدگر
کسی را که داغی بود بر جگر
دهر ناله او ز حالش خبر
همه بوی مشک آید از درون
چو مشک از حدیثش دمد بوی خون
ز قولش برآشفت و نالید مرغ
جوابیش خوش گفت و بالید مرغ
که عشق من و تو هردو یکی است
تفاوت میان من و تو بسی است
مرا کرد یار از بر خویش دور
به ناچار دور ش ز در مانده ام
بدین حالت از هجر درمانده ام
به درد و غمم می رود روزگار
ندانم چه باشد سرانجام کار
تو یاری به کف داشتی چون نگار
چو کام دل خویشتن رانده ای
به ناکامی امروز درمانده ای
تو را بوده کام دلی در کنار
ز بیش خودش رانده ای ناگهان
ملک چون ز مرغ این حکایت شنید
بزد دست و بر تن گریبان درید
شب و روز می داشت در خلوتی
و از آن سو سپهدار خوبان چنین
بیاورد لشکر به گیلان زمین
رهی تنگ و لشکر بس انبوه بود
چو کوه و کمر هر دو با یکدیگر
شده بر کمر کوه را حلقه یار
همه کوه و هامون گیاه و کیا
هوایش به حدی چنان بود گرم
که چون موم می شد دل سنگ نرم
خبر چون به سالار گیلان رسید
به هر مرز و بومی و هر کشوری
کز آن کوه و هامون همی شد ستوه
بیاراستند آن سپه کوه و در
به خشت و تبریزین و گیلی سپر
بدان مرز گفتی که هر مرد کشت
برآمد به جای علف تیغ و خشت
پر از کین درون و پر از باد سر
دو کوه گران در هم آویختند
دو دریا به یکدیگر آمیختند
هوا گشت چون ابر پولاد بار
فلک را دم کر و نای از خروش
در آن روز کر کرد چون صخره گوش
علم می فشاند آستین بر غبار
در افکند دریا بر ابرو گره
به ضرب تبر سر ز هم وا شده
فتاده ز سر مغز گردان برون
بر آن مغز شمشیر گریان به خون
ز خون آهنین نعل ها گشته لعل
دل کوه شد ز آن چکا چاک چاک
چه در خون گردان تبر زین نشست
گذشت از سر و تن تبریزین شکست
که خیزد به فصل خزان در رزان
به هر سو که مرکب برانگیختی
سر از تن چو برگ رزان ریختی
گهی راند بر چپ گهی سوی راست
ز هر سو چو دریای چنین موج خاست
چو زلفش سراسر به هم در شکست
چنین تا به سر خیل گیلان رسید
به دل گفت که اینجا درفش است و مشت
عنان را بپیچید و بر کرد پشت
به هر سوی لشکر پراکنده شد
سراسیمه در دشت و کهسار گشت
وز آن پس در آن مرز ماهی نشست
در عدل و بیداد بگشاد و بست
چو آمد همه کار گیلان به ساز
در آندم که سلطان نیلی حصار
سپه را ز گیلان به ایران کشید
خبر چون به شاه دلیران رسید
درفشی پس و پشت فیروزه رنگ
چو بر گرد مه گرد مشک تتار
دو مشکین کمند و دو زنجیر مو
فرو هشته بر آفتاب از دو سوی
ز یک سو سر دشمنان در کمند
ز یک سو دل دوستانش به بند
شده عنبر اشهب آنجا به گرد
بیامد چنین تا به درگاه شاه
همی کرد تا باز خوردش به لب
بپرسیدش از رنج و راه دراز
که چون آمدی در نشیب و فراز
که باز آمدی دوستکام از سفر
ز ساز آورد بزم عشرت به ساز
پری چهره آن جام جمشید و کی
در آورد رخشان ز خورشید می
چو کشتی که دریا کشد در خودش
به پیلان ز گنجینه بیرون برد
نخستین از آن سرکشان پادشاه
چو خورشید بخشید خلعت به ماه
چو مهرش ز زر تاج بر سر نهاد
دل و جان بر او کرده ایثار بود
چه جای زر و اسب و دینار بود
قبا و کمر داد و رومی کلاه
به لشکر زهر چیز بسیار داد
بر آن ماه چندانکه که بگذشت سال
فزون می شدش حسن همچون هلال
چه بزمی که زد خنده بر بزم کی
چنین تا برآمد برین چند سال
بر آن ماه ناگه بگردید حال
چو چشم خوش خویش بیمار گشت
طلب کرد بالین سرش از وبال
نهالی وطن ساخت سیمین نهال
ز دوران رسید آفتابش به زرد
چو شد تیره روزش به شب نیم شب
همین کامدش جان به لب زیر لب
به یاران خود گفت یاری کنید
چو مرغان بر این سرو زاری کنید
که من داده ام زندگانی به باد
چو گل می روم در جوانی به باد
بر این سبز خط و بر این گلعذار
به می در ز لعلم حکایت کنید
به مستی ز چشمم روایت کنید
به سوی چمن تا سهی سرو ناز
زند سنگ بر سینه دارد فغان
که او خوی خوش از من آموخته است
صفای درون از من اندوخته است
بسی بر لبش کامران بوده ام
به چشم اندر آرد ز غم لاله خون
چو نرگس کند شمع را سرنگون
چو در گل نهید این تن پر ز ناز
برآورد شیرین روان را به لب
قفس خرد بشکست و طوطی پرید
به هندوستان رفت و باز آرمید
بیامد که بر سر کند خاک خور
نمی یافت کز اشک شد خاک تر
به عادت فلک بر سر کوی و راه
پر از کاه شد چون ره کهکشان
پلاسی چو شب در بر روز کرد
بلورین قدح زهره بر زد به سنگ
به سر بر همی زد می لعل کف
ز حسرت در افتاد آتش به عود
دلش سوخت وز دل بر آورد دود
پس آنگه به کافور و مشک و گلاب
گرفتند چون غنچه اش در کفن
چو شکر در آمیختندش به عود
تو گفتی که بودش سیاه و کبود
زمین در پلاس سیه تار و پود
چو تابوتش از جای برداشتند
بزرگان سراسیمه چون بیهشان
نهادند یاران به خاک اندرش
که بادی خنک بر چنین گل جهد
چنان تازه سروی چرا بر کنی
به تابوت در تخته بندش کنی
دل آخر بر آن آتشت چون نسوخت
بخش ۱۳ - بوسه بر باد (۳) - سلمان ساوجی | ناهید