بخش ۱۵ - آغاز داستان جمشید و خورشید
سلمان ساوجیخبر دادند دانایان پیشین
که وقتی پادشاهی بود در چین
زمانه تابع حکم روانش
سلاطین خاک بوس آستانش
رسوم داد و دین بنیاد کرده
به داد و دین جهان آباد کرده
به عهدش کس نبودی در همه چین
جگر خونین بجز آهوی مشکین
چنان کبک از عقاب آسوده خفتی
که باز انگشت بر دندان گرفتی
سپاهش کوه و هامون برنمی تافت
عطایش گاو گردون برنمی تافت
به چین خواندندی او را شاه غفغور
ولی در اصل نامش بود شاپور
ز فرزند آن شهنشه یک پسر داشت
که از جان عزیزش دوست تر داشت
