بخش ۳۰ - جمشید و سفر دریا - سلمان ساوجی | ناهیدبخش ۳۰ - جمشید و سفر دریا
سلمان ساوجیملک را چون بسیج آورد از آن دیر
هوای صحبت خورشید در سیر
به یاران گفت کشتیها بسازید
به کشتی بادبان ها برفرازید
صد و هشتاد کشتی راست کردند
در او چیزی که می بایست کردند
به کشتی ها درون ملاح می خواند
که بسم الله مجری ها و می راند
ملک در کشتیی بنشست تنها
چو خورشید فلک در برج جوزا
چهل روز اندر آن دریا براندند
شبی در موج گردابی بماندند
ز روی آب ناگه باد برخاست
ز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد و بحر و گرداب
حوادث را مهیا گشته اسباب
به یکدم بحر شد با شاه دشمن
ز سر تا پای در پوشید جوشن
پر از چین کرد رخ کف بر لب آورد
بجوشید و ز هر سو حمله ای کرد
به کشتی در ملک را موج می برد
گهی در قعر و گه در اوج می برد
گهی در پشت ماهی ساختی گاه
ز ماهی سر زدی بر افسر ماه
فلک سنگ حوادث داشت در دست
در آمد آب و شه را در برآورد
ز چوبین خانه اش چون گل برآورد
همی گشت اندران گرداب حیران
چو ما در موج این دریای گردان
هر آنکس کو در این دریا نشیند
ملک می زد به هر سو دست و پایی
ز تخت و بخت چون برداشت امید
ز کشتی تخته ای را داشت جمشید
چو برگردید بخت آن تخت بشکست
به جای تخت شه بر تخته بنشست
فلک نقش قضا ز آن تخته می خواند
نگار خویش را در آب می جست
به آب دیده نقش تخته می شست
سه روز آن تخته بر دریا روان بود
ملک ملاح و بادش بادبان بود
همی گفت ای خداوند جهاندار
مرا زین سان درین غم زار مگذار
کنون دارم ازین غم روی زردی
خدایا زین بلا یک سویم انداز
دلم زین جمله غمها بازپرداز
خلاصم ده ازین دریای خونخوار
مرا روزی بکن دیدار آن یار
در این گرداب غم مگداز جانم
به لطف خویش یا رب ده امانم
درین گفتار بود آن شاه گریان
ملک را ناگه آمد بیشه ای پیش
که بود آن بیشه از هر بیشه ای بیش
نمی دادند در خود باد را بار
شده مقبوض چون فرهاد مسکین
غبار آلود و زرد و سست و شیرین
خوش و شیرین تر از حلوای بی دود
به شکر خنده لب بگشوده بسته
انارش کرده دعوی با لب یار
همی زد سیب لاف از غبغب یار
ملک زین غصه خون نار می خورد
به دندان سیب تن را پاره می کرد
انارش کرده با هم لعل و در جفت
به کار خویش می خندید و می گفت
که خواهد دیگری آن چیز خوردن
ملک حیران به گرد بیشه می گشت
به کار خویش بر اندیشه می گشت
که من زین ورطه چون یابم رهایی
شب تاریک می پیچید چون مار
گهی با آب می زد سنگ در بر
گهی با سرو می زد دست در سر
غریب و خسته و تنها و عاشق
بلا همراه و دولت نا موافق
خروش موج و رعد و گریه ابر
همه با شیر و ببرش بود مجلس
چو ابر از شوق آن گلزار بگریست
به زاری هر زمان می گفت دردا
که دردم را دوایی نیست پیدا
ازین ترسم که در حسرت بمیرم
دگر می گفت تدبیرم چه باشد
درین سودا اگر میرم چه باشد
نه رنج راه عشقش برده باشم
نه آخر در ره او مرده باشم
بسی برخویشتن چون مار پیچید
ره بیرون شدن جایی نمی دید
همی نالید و در اشک می سفت
به زاری این غزل با خویش می گفت