بخش ۵۹ - رفتن مهراب در پی جمشید
سلمان ساوجیهمی گردید مهراب از پی جم
بسان جم کزو گم گشته خاتم
غلامان گرد کوه و دشت پویان
همی گشتند یکسر شاه جویان
پس از یکماه دیدندش در آن کوه
چو ماه نو شده باریک از اندوه
ز حسرت چشمهایش رفته در غار
سرشک از چشمها ریزان چو کهسار
چو آن سرو سهی را دید مهراب
به زیر پای او افتاد و چون آب
چو اشک آمد رخ و چشمش بپوشید
ز درد دل بسی در خاک غلطید
در آتش نیک پای آورد در چنگ
شکر در تنگ و گوهر یافت در سنگ
چو لعل از تاج شاهی اوفتاده
میان سنگ خارا دل نهاده
ز بار دل صنوبر خم گرفته
گل سوری ز ماتم غم گرفته
ز فرش اطلس تن مانده تنها
مبدل کرده اطلس را به خارا
به زاری گفت ای شمع شب افروز
