بخش ۶۰ - غزل
سلمان ساوجیغزل
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
مرا فتاده دل از ره ترا چه افتاده ست
به کام تا نرساند مرا لبش چو نای
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
ترا نصیب همین کرده است و این داده ست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی ما ز آن خراب آباد است
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ای ست که هیچ آفریده نگشاده ست
برو فسانه مخوان و فسون مدم بسیار
کزین فسانه و افسون بسی مرا یاد است
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است
اسیر بند تو از جمله عالم آزاد است
ادامه
دمم کم ده که دم آتش فروزد
