بخش ۶۵ - غزل
سلمان ساوجیدردا که رفت دلبر و دردم دوا نکرد
صد وعده بیش داد و یکی را وفا نکرد
بردم هزار قصه حاجت به نزد یار
القصه شد روان و حاجت روا نکرد
از آن تیر غمزه بر تن من موی کرد راست
آن ترک مو شکاف به مویی خطا نکرد
بر خاک کوی دوست که مالید روی چو من
کان خاک در رخش اثر کیمیا نکرد
به آهی بر دلی صد راه می زد
به راهی هر دلی صد آه می زد
شکر بر نی نوایی زد حصاری
به کف شهناز کردش دستیاری
حدیث گرمش از نی آتش افروخت
دمی خوش درگرفت و خشک و تر سوخت
دو تن بر کوه بربط ساز و نی زن
شده خلق انجمن در کوی و برزن
از آن شکل و شمایل خیره ماندند
