بخش ۷۴ - قطعه - سلمان ساوجی | ناهیدشب دوشین بت نوشین لب من
چو می کرد از برم عزم جدایی
بدان تاریکی اش در برگرفتم
چه گفتم گفتمش کای روشنایی
چو آخر داشتی با آشنایان
سر بیگانگی و بیوفایی
میان آشنایان روز اول
چه بودی گر نبودی آشنایی
ملک بوسید پای یار مهوش
سبک از آب زد نقشی بر آتش
برفت آن عمر تیز آهنگ از پیش
به صوت نرم خواند این قطعه با خویش
به وقت صبح کآن خورشید بد مهر
روانه گشت و می شد در عماری
نقاب عنبرین از لاله برداشت
ز سنبل برگ سوسن کرد عاری
که چون تو بیش از این فرصت نداری
چمان شد بر لب آب آن سهی سرو
به جای آب یوسف رفت در دلو
فتاد از چرخ گردان در کشاکش
ز چاه مصر شد تا چاه کنعان
توجه کرد از این پستی به بالا
که رفتش بر سر دیوار خورشید
ز پای قلعه سر بنهاد در شهر
ز لعل و گوهر و دیبای زیبا
به مهراب جهان گردیده بسپرد
که پیش افسر این می بایدت برد
به افسر گو که این دیبا و گوهر
ز چین بهرم فرستاده ست مادر
اگر چه نیست حضرت را سزاوار
در آن درگه به شوخی کردم این کار
ز هر جنسی حدیثی داشت رنگین
سخن در درج گوهر درج می کرد
حکایت را به گوهر خرج می کرد
به هر دیبا حدیثی نغز می بافت
به تحسین در زه در گوش می یافت
هزارش قطعه بود از لعل و گوهر
نهاد آن یک به یک در وجه افسر
برش هر روز نقدی دیگر آورد
کنیزان را زر و پیرایه بخشید
به لالایان ز لؤلؤ مایه بخشید
سخنها راندی از هر نوع با او
رسانیدی سخن را تا به خورشید
گه از قیصر گه از فغفور گفتی
گه از نزدیک و گه از دور گفتی
چنان با مهر مهراب اندر آمیخت
که طوق شوق او در گردن آویخت
شبی در خوش ترین وقتی و حالی
به افسر گفت من دارم سوالی
ز خورشید آن مه تابان چه دیدی
بود فرزند مقبل دیده را نور
نشاید کرد نور از چشم خود دور
چنان شمعی تو در کنجی نشانی
چنان شمعی کسی بی نور دارد
چنان روحی کس از خود دور دارد
چو خورشید تو باشد در چه غم
به دیدار که خواهی دید عالم
پاسخ افسر به مهراب بازرگان
چو بشنید آن فسون افسر ز مهراب
ز شبنم داد برگ لاله را آب
مرا هست از فراقش جان پر آذر
ولیکن چون کنم کان سرو مهوش
چو هموار است ناهموار و سرکش
چو ابر اندر دلش غیر از هوا نیست
ولی یک ذره در رویش حیا نیست
چو نرگس مست خفته مست خیزد
هوای دل سرش را داد بر باد
نگاری دلکش است از دست رفته
شکاری سرکش است از شست رفته
چو گل در غنچه باید دختر بکر
در دل بسته بر اندیشه و فکر
کند پنهان رخ از خورشید و از ماه
نباشد باد را در پرده اش راه
اگر در گوشش آید بانگ بلبل
برآشوبد دلش از پرده چون گل
اگر با بکر گردد باد دمساز
از آن پس سر به رسوایی کشد کار
نماند در جوانی رنگ و بویش