بخش ۹۴ - دوبیتی
سلمان ساوجیآیا کراست زهره آیا کراست یارا
از من برد به یارم این یک سخن که یارا
بستان ما ندارد بی طلعت تو نوری
ای سرو ناز بازآ بستان ما بیارا
چنان دلخسته هجرانم امشب
که مشتاق وداع جانم امشب
به شب مهراب رفت از پیش جمشید
شب مهتاب شد جویای خورشید
سواری دید بر شبرنگی از دور
چو در تاریکی شب شعله نور
چو طاووسی نشسته بر پر زاغ
چو بادی کاورد گلبرگی از باغ
همی آمد بر آن تازنده دلدل
چو بر باد بهاری خرمن گل
چو مهرابش در آن شب دید بشناخت
که خورشید است سر در پایش انداخت
به زاری گفت ای شمع دل افروز
شبت فرخنده باد و روز نوروز
بیا ای تازه گلبرگ بهاری
بگو عزم کدامین باغ داری
ز جان نازکتری ای سرو آزاد
