شعر | ناهیدسوی کلبه فقیران به سعادت و سلامت
به کجا همی خرامی صنما خلاف عادت
سوی کشته ای گذر کن به بهانه زیارت
به شکسته ای نظر کن به طریقه عیادت
الا ای تازه ورد ناز پرورد
بدین صحرا کدامین بادت آورد
به خورشیدی چه نقصان راه یابد
اگر بر خانه موری بتابد
سهایی را منور کرد ماهی
گدایی را مشرف کرد شاهی
بگسترد آفتابی سایه بر خاک
گذاری کرد دریایی به خاشاک
به پاسخ گفتش آن خورشید شب رو
ملک را کای جهان سالار خسرو
من اندر خواب خوش بودم به مسکن
خیالت ناگه آمد بر سر من
درین سودا ز خواب خوش برانگیخت
ملک آشفته بود و سخت بی خویش
حجاب شرم دور انداخت از پیش
به پاسخ گفت ای حور پری زاد
جمالت آنکه جانم داد بر باد
مرا دیدارش امشب در خیالست
زنان را یک نظر دیدن حلالست
هوس دارم که از دورش ببینم
به چشمان درد بالایش بچینم
جوابش داد بانو کاین خیالست
به شب خورشید را دیدن محالست
شبست اکنون و از شب رفته یک بهر
رهی دورست از اینجا تا در شهر
کجا خورشیدت امشب رخ نماید
درین بود او که شهناز از ره راست
بدین ابیات مجلس را بیاراست
دل من در پی آن ماه که جانانه ماست
گشت سرگشته و او همدم و همخانه ماست
آنکه بیرون زد ازین خیمه سراپرده حسن
همچنان گوشه نشین دل دیوانه ماست
چو شاه چین ز مشرق راند موکب
روان شد خیل زنگی سوی مغرب
به گردون در زحل را کور و کر کرد
هوا بگرفت ابر و کوس شد رعد
به ملک شام شاه چین روان شد
شه رومش دو منزل همعنان شد
دو منزل با ملک همراز گردید
وداعش کرد و زآنجا باز گردید
سمند عیش و عشرت باز پی کرد
از آنجا کرد رود و جام بدرود
به جای جام زر جست آهنین خود
حمایل کرد در بر تیغ جمشید
دو شب در منزلی نگرفت آرام
سپه می راند یکسر تا در شام
که بحر روم شد بر شام مواج
نبود از عرض لشکر ارض پیدا
سپه را نیست طول و عرض پیدا
سواد شام از آن لشکر سیاه است
زمین چون آسمان بر بارگاه است
ملک مهراج را هژده پسر بود
سپاه و ملک و گنج از حد به در بود
از ایشان بود شادیشاه مهتر
به وجه حسن بود از ماه بهتر
به شادی گفت سورت ماتم آورد
عروس ما نر آمد چون توان کرد
گمان بردم که غز باشد عروسم
چه دانستم که نر باشد عروسم
کنون بر رزم باید عزم کردن
به لشکر بهر دشمن سیم دادن
مده مر تیغ زن را بی گهر تیغ
گه بی گوهر نباشد کارگر تیغ
ز هر مرزی روان شد مرزبانی
ز هر شهری برون شد پهلوانی
شدند آن انجمن جم را پذیره
به صحرای حلب بر هم رسیدند
یکی جمشید و دیگر شاه مهراج
به هم خوردند باز آن هر دو لشکر
سران را رفت بر جای کله سر
جهان برق یمان از عکس شمشیر
ز بیم آن روز ابر باد رفتار
به جای آب خون انداخت صد بار
تگرگش ز آهن و بارانش از خون
چو شد قلب و جناح از هر طرف راست
چو کوه افشرد بر قلب سپه پای
که در قلب همه کس داشت او جای
ز هر سو گرد بر گردون روان شد
چو خنجر در سر افشانی دلیران
علم وار آستین افشاند بر جان
علم بر ماه سر ساییده از قدر
سنان نیزه خوش بنشسته در صدر
ز دست باد پایان خاک بگریخت
برفت از دامن گردون برآویخت
ز گلگون می لبالب بود میدان
به میدان کاسه سر گشته گردان
دم پیچان کمند خام و پر خم
سر اندر حلقه آوردی چو ارقم
ز لشکر دست چپ مهراب را داد
که بد سهراب قیصر را برادر
ز دست راست چون بر کوه سیلاب
روان بر قلب شادی تاخت سهراب
ز شادی روی را مهراب برتافت
به سوی مرز شد قیصر عنان تافت
عنان برتافت بر سهراب پیوست
ملک جمشید تنها ماند بر جای
سپه را همچنان می داشت بر جای
به پایان هم رکاب او گران شد
تو گفتی بیستون از جا روان شد
چو صبح از تیغ چون آب آتش انگیخت
سپه را بر سپاه شامیان ریخت
شدند از صبح تیغش یک به یک گم
گهی بر چپ همی زد گاه بر راست
همآورد از صف بدخواه می خواست
دلیران یکسر از پیشش گریزان
ز اسبان همچو برگ از باد ریزان
ملک تا نیمروز دیگر از بام
همی زد تیغ چون خور در صف شام
به آخر روی ازو برگاشت مهراج
بدو بگذاشت تخت و کشور و تاج
ملک در پی شتابان گشت چون سیل
فغان الامان برخاست از خیل
بر او چون کار ملک شام شد راست
به داد و بخشش آن کشور بیاراست
عقاب از عدل او با صعوه شد جفت
ز شاهین کبک فارغ بال می خفت
سپرد آن مملکت یکسر به نوذر
که نوذر خویش افسر بود و قیصر