شمارهٔ ۱ - قصیده
ذات رومی محرم آمد پاک دل کرباس را امتحان واجب نیامد سفتن الماس را تو کمان راستی را بشکنی در زیر زه تیر مقصود تو کی بیند رخ برجاس را موج دریا کی رسد در اوج صحرای خضر در بیابان راه ک
۲۰۷ شعر از سنایی غزنوی
ذات رومی محرم آمد پاک دل کرباس را امتحان واجب نیامد سفتن الماس را تو کمان راستی را بشکنی در زیر زه تیر مقصود تو کی بیند رخ برجاس را موج دریا کی رسد در اوج صحرای خضر در بیابان راه ک
تا نهان گشت آفتاب خواجگان در زیر خاک شد لبم پر باد و دل پر آتش و دیده پر آب چشمها نشگفت اگر شد پر ستاره بهر آنک روی بنماید ستاره چون نهان شد آفتاب
مردمان یک چند از تقوا و دین راندند کار زین پس اندر عهد ما نه پود ماندست و نه تار این دو چون بگذشت باز آزرم و دین آمد شعار گر منازع خواهی ای مهدی فرود آی از حصار باز یک چندی به رغبت
زن مخواه و ترک زن کن کاندرین ایام بار زن نخواهد هیچ مردی تا بمیرد هوشیار گر امیر شهوتی باری کنیزک خر به زر سرو قد و ماهروی و سیم ساق و گلعذار تا مراد تو بود با او بزن بر سنگ سیم ور
ای به نزد عاشقان از شاهدی از همه معشوقگان معشوق تر کس ندید اندر جهان از خلق و خلق هیچ مخلوقی ز تو مرزوق تر