شمارهٔ ۱۴۲
چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کین تا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین من گنه کارم تو طاعت کن چه جویی جرم من زان که من گویم بتر از من نیاید بر زمین باز خواهد دست شاه و شیر جوید
۲۰۷ شعر از سنایی غزنوی
چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کین تا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین من گنه کارم تو طاعت کن چه جویی جرم من زان که من گویم بتر از من نیاید بر زمین باز خواهد دست شاه و شیر جوید
در طریق دین قدم پیوسته بوذر وار زن ور زنی لافی ز شرع احمد مختار زن اندر ایمان همچو شهباز خشین مردانه باش بر عدوی دین همیشه تیغ حیدروار زن گرد گلزار فنا تا چند گردی زابلهی در سرای ب
پای بلقاسم ز پای بلحکم بشناس نیک نیستی ایوب فرمان از دم کرمان مکن تیغ شرع از تارک بدخواه دین داری دریغ شرط مردان این نباشد ای برادر آن مکن عزم داری تا که خود بزغاله را بریان کنی پس
زهره مردان نداری خدمت سلطان مکن پنجه شیران نداری عزم این میدان مکن فرش شاهان گر ندیدی گستریده شاهوار خویشتن چنبر مساز و نقش شادروان مکن خانه را گر کدخدایی می ندانی کرد هیچ پادشاهی
ای برادر خویش را زین جمع خودبینان مکن کار دشوارست تو بر خویشتن آسان مکن صحبت هر ناکسی مگزین و رنج دل مبین روی بر ایشان مدار و پشت بر ایشان مکن عقل سلطانست و فرمانش روان بر جان و دل