شمارهٔ ۴۲ - در رثای امیر معزی
تا چند معزای معزی که خدایش زینجا به فلک برد و قبای ملکی داد چون تیر فلک بود قرینش به رهاورد پیکان ملک برد و به تیر فلکی داد
۲۰۷ شعر از سنایی غزنوی
تا چند معزای معزی که خدایش زینجا به فلک برد و قبای ملکی داد چون تیر فلک بود قرینش به رهاورد پیکان ملک برد و به تیر فلکی داد
بی طمع باش اگر همی خواهی تا نیفتی ز پایه امجاد زان که چون مرغ دشتی ز ره طمع کرد آهنگ دانه صیاد ناشده حلق او چو حلقه دام همچو حرف طمع شدش ابعاد که مصاریع گنج خانه فضل در کف مالکست ی
یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باد دادیم و هیچ گه نشدیم از زمانه شاد از گشت آسمان و ز تقدیر ایزدی بر کس چنین نباشد و بر کس چنین مباد یا روزگار کینه کش از مرد دانشست یا قسم من ز دان
گرچه شمشیر حیدر کرار کافران کشت و قلعه ها بگشاد تا سه تا نان نداد در حق او هفده آیت خدای نفرستاد
من نگویم که قاسم الارزاق نعمت داده از تو بستاناد بلکه گویم که هیچ بخرد را حاجتومند تو نگرداناد