شمارهٔ ۸۶
داستان پسر هند مگر نشنیدی که از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید پدر او لب و دندان پیمبر بشکست مادر او جگر عم پیمبر بمکید خود به ناحق حق داماد پیمبر بگرفت پسر او سر فرزند پیمبر ببرید ب
۲۰۷ شعر از سنایی غزنوی
داستان پسر هند مگر نشنیدی که از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید پدر او لب و دندان پیمبر بشکست مادر او جگر عم پیمبر بمکید خود به ناحق حق داماد پیمبر بگرفت پسر او سر فرزند پیمبر ببرید ب
اگر رای رحمت شود با دلم دمی بو که بی زای زحمت زید مگس را کند در زمان نامزد که تا بر سر رای رحمت رید
چون شکرم در آب دو چشم و دلم فلک در جام کینه خوشتر از آب و شکر کشید گردون زبان عقل مرا قفل برفگند و ایام چشم بخت مرا میل در کشید
کسی کز کار قلاشی برو بعضی عیان گردد گمان او یقین گردد یقین او گمان گردد نشانی باشد آنکس را در آن دیده که هر ساعت نشان بی نشانی را نشان او نشان گردد به گاه دیدن از دیدن به گاه گفتن
گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرست زان رو که تا مرا ببری پیش خواجه آب گر تو دروغ گفتی دادت به راستی هم لفظ غزنوی به مصحف ترا جواب
نمی داند مگر آنکس مراد از کشف حال آید که کشف حال را در حال بی حالی زوال آید زوال حال آن باشد کمال حال بی حالان که درگاه زوال حال بی حالان مجال آید اگر چه هر که در کوی هدی باشد به ش