قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - این توحید به حضرت غزنین گفته شد
سنایی غزنویای در دل مشتاقان از عشق تو بستان ها
وز حجت بی چونی در صنع تو برهان ها
در ذات لطیف تو حیران شده فکرت ها
بر علم قدیم تو پیدا شده پنهان ها
در بحر کمال تو ناقص شده کامل ها
در عین قبول تو کامل شده نقصان ها
در سینه هر معنی بفروخته آتش ها
بر دیده هر دعوی بر دوخته پیکان ها
بر ساحت آب از کف پرداخته مفرش ها
بر روی هوا از دود افراخته ایوان ها
از نور در آن ایوان بفروخته انجم ها
وز آب برین مفرش بنگاشته الوان ها
مشتاق تو از شوقت در کوی تو سرگردان
از خلق جدا گشته خرسند به خلقان ها
از سوز جگر چشمی چون حقه گوهرها
وز آتش دل آهی چون رشته مرجان ها
