قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در وصف بهار
سنایی غزنویباز متواری روان عشق صحرایی شدند
باز سرپوشیدگان عقل سودایی شدند
باز مستوران جان و دل پدیدار آمدند
باز مهجوران آب و گل تماشایی شدند
باز نقاشان هفت اختر به سعی چارطبع
از سرای پنجدر در خانه آرایی شدند
باز در رعناسرای طبع طراران چرخ
بهر این نوخاستگان در کهنه پیرایی شدند
باز بینابودگان همچو نرگس در خزان
در بهار از بوی گل جویای بینایی شدند
زرد و سرخی باز درکردند خوشرویان باغ
تا دگر ره بر سر آن لاف و رعنایی شدند
عاشقان در زیر گلبن های پروین پاش باز
از بنات النعش اندر شکل جوزایی شدند
تا وطاها باز گستردند پیران سپهر
قمریان چون مقریان در توی قرایی شدند
خسرو سیارگان تا روی بر بالا نهاد
اختران قعر مرکز نیز بالایی شدند
از پی چشم شکوفه دست های اختران
بر صلایه ی آسمان در توتیاسایی شدند
