قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - در استغنای معشوق طناز و وفای عاشق
سنایی غزنویعاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرند
به سر تو که همی زیره به کرمان آرند
ور خرد بر تو فشانند همی دان که همی
عرق سنگ سوی چشمه حیوان آرند
ور دل و دین به تو آرند عجب نبود از آنک
رخت خربنده به بنگاه شتربان آرند
هر چه هستیست همه ملک لب و خال تو اند
چیست کان نیست ترا تا سوی تو آن آرند
نوک مژگانت بهر لحظه همی در ره عشق
آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند
چینه دام لبان تو زمان تا به زمان
روح را از قفس سدره به مهمان آرند
زلف و خالت ز پی تربیت فتنه ما
عقل را کاج زنان بر در زندان آرند
چشمهامان ز پی تقویت حسن تو باز
فتنه را رقص کنان در قفس جان آرند
