قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - نه هر که به طور رود موسی عمران شود
سنایی غزنویتا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
کفر در دیده انصاف تو پنهان نشود
تا چو بستان نشوی پی سپر خلق ز شوق
دلت از شوق ملک روضه و بستان نشود
تا مهیا نشوی حال تو نیکو نشود
تا پریشان نشوی کار به سامان نشود
تا تو در دایره فقر فرو ناری سر
خانه حرص تو و آز تو ویران نشود
تا تو خوشدل نشوی در پی دلبر نرسی
تا که از جان نبری جفت تو جانان نشود
هر که در مصر شود یوسف چاهی نبود
و آنکه بر طور شود موسی عمران نشود
تو چنان واله نانی ز حریصی که اگر
جان شود خالی از جسم تو یک نان نشود
صد نمازت بشود باک نداری به جوی
چست می باشی تا خدمت سلطان نشود
راه مخلوقان گیری و نیندیشی هیچ
دیو بر تخت سلیمان چو سلیمان نشود
دامن عشق نگهدار که در دیده عقل
سرو آزاد تو جز خار مغیلان نشود
