قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۱ - شکایت از دگرگونی حال روزگار
سنایی غزنویبس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مال
در مکان آتش زنید ای طایفه ارباب حال
زینهار و زینهار از گرم رفتن دم زنید
زین یجوز و لایجوز و خرقه و حال و محال
خرقه پوشان گشته اند از بهر زرق و مخرقه
دین فروشان گشته اند ار آرزوی جاه و مال
ای نظام الدین و فخر ملت ای شیخ الشیوخ
چند ازین حال و محال و چند ازین هجر و وصال
کی توان مر ذوالجلال و ذوالبقا را یافتن
در خط خوب تکین و در خم زلف ینال
پای بند خیر و شری کی شود در راه عشق
آنکه باشد تشنه شوق و کمال ذوالجلال
از دو بیرون نیست الا شربتی یا ضربتی
گر نعیم آید مناز و گر جحیم آید منال
