قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۳ - در نعت رسول اکرم
سنایی غزنویچون به صحرا شد جمال سید کون از عدم
جاه کسرا زد به عالم های عزل اندر قدم
چون نقاب از چهره ایمان براندازد زند
خیمه ادبار خود کفر از خجالت در ظلم
کوس دعوت چون بزد در خاک بطحا در زمان
بر کنار عرش بر زد رایت ایمان علم
آفتاب کل مخلوقات آن کز بهر جاه
یاد کرد ایزد به جان او به قرآن در قسم
نیست اندر هشت جنت کس چنو با قدر و جاه
نیست در هفت آسمان دیگر چنو یک محتشم
بر سر این چرخ گردان جاه او بینی نشان
بر نهاد عرش یزدان نام او بینی رقم
از سعادات جمال و جاه و اقبالش همی
شد به صحرا آفتاب نور و ایمان از ظلم
