قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰
سنایی غزنویای سنایی قدح دمادم کن
روح ما را ز راح خرم کن
لحن را همچو لام سر بفراز
جام را همچو جیم قد خم کن
خشکسالیست کشت آدم را
فتح بابش تویی پر از نم کن
حجره عقل را ز تحفه روح
تازه چون سجده جای مریم کن
هین که عالم گرفت دیو سپید
خیز تدبیر رخش رستم کن
قفس بلبلان سیمین بال
سقف این سبزبام طارم کن
رزم بر موج بحر اخضر ساز
بزم بر اوج چرخ اعظم کن
همه ره طوطیان چو زاغند
خویشتن را شکر مکن سم کن
هر چه جز یار دام او بشکن
هر چه جز عشق نام او غم کن
راز با عاشقان محرم گوی
ناز با شاهدان محرم کن
خویشتن در حریم حرمت عشق
محرم باده محرم کن
