قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۰
سنایی غزنویبس که شنیدی صفت روم و چین
خیز و بیا ملک سنایی ببین
تا همه دل بینی بی حرص و بخل
تا همه جان بینی بی کبر و کین
زر نه و کان ملکی زیر دست
جو نه و اسب فلکی زیر زین
پای نه و چرخ به زیر قدم
دست نه و ملک به زیر نگین
رخت کیانی نه و او روح وار
تخت برآورده به چرخ برین
رسته ز ترتیب زمین و زمان
جسته ز ترکیب شهور و سنین
سلوت او خلوتی اندر نهان
دعوت او دولتی اندر کمین
بوده چو یوسف به چه و رفته باز
تا فلک از جذبه حبل المتین
