قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹
سنایی غزنویای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی
در سر منی مکن که به ترکیب چون منی
آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک
او را کجا رسد سخن مایی و منی
از آهن مذهب معمور کرده باش
تا بر محک صرف زند زر معدنی
ظاهر چو بایزیدی و باطن چو بولهب
گندم نمای ز اصل و چه پوسیده ارزنی
ای آژده به سوزن حسرت هزار دل
سودت چه دارد آنکه مرقع بیاژنی
همسایه تو گرسنه در روز یا سه روز
تو بسته سر ز تخمه و حلوا و روغنی
دل از گنه بشوی و چنان دان که روز حشر
پاکی دل بهست که پاکیزه دامنی
ای آمده ز خاک به خاکست رفتنت
ور صد هزار گنج به خاک اندر آگنی
طمع بقا چه داری معجون شخص تو
با دست و آتشست و گل تیره و منی
پنداری ای اخی که بمانی تو جاودان
گر رود نگسلد ره دلگیر می زنی
