قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - از راه پر مخافت عشق گوید
سنایی غزنویسوز و شوق ملکی بر دلت آسان نشود
تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
هیچ دریا نکشد زورق پندار تو را
تا دو چشمت ز جگر مایه چو طوفان نشود
در تماشای ره عشق نیابی تو درست
تا ز نهمت چمنت کوه و بیابان نشود
ای سنایی نزنی چنگ تو در پرده قرب
تا به شمشیر بلا جان تو قربان نشود
سخت پی سست بود در طلب کوی وصال
هر که را مفرش او در ره حق جان نشود
هر که را دل بود از شست لقا راست چو تیر
خواب در دیده او جز سر پیکان نشود
تا چو بستان نشوی پی سپر خلق ز حلم
دلت از معرفت عشق چو بستان نشود
گر ز اغیار همی سود پذیرد نظرت
خیز تا شوق تو سرمایه عصیان نشود
سست همت بود آن دیده هنوز از ره عشق
که برون از تک اندیشه غولان نشود
مرد باید که درین راه چو زد گامی چند
بسته ای گردد چونان که پشیمان نشود
