بخش ۵۱ - فی تناقض الدارین
سنایی غزنویعلت روز و شب خور است و زمین
چون گذشتی نه آنت ماند و نه این
ای دو بر زعم تو مراد و مرید
دویی از عقل دان نه از توحید
در چنین حضرت ار ز من شنوی
چون همه شد یکی مجوی دویی
که بر این در اگرچه پر شورست
زال زر همچو زال بی زورست
در دویی دان مشقت و تمییز
در یکییی یکیست رستم و حیز
در مصاف صفا و ساحت دل
بر فراز روان و تارک گل
تیغ تا نفکنی سپر نشوی
تا بننهی کلاه سر نشوی
تا دلت بنده کلاه بود
فعل تو سال و مه گناه بود
