بخش ۷۱ - فی الإخلاص و المخلصون علی خطرٍ عظیمٍ
سنایی غزنویچون ز درگاه تست گو می مال
خواب را زیر پای خیل خیال
همچو شمع آنکه را نماند منی
در تو خندد چو گردنش بزنی
با تو با جاه و عقل و زر چکنم
دین و دنیا تویی دگر چکنم
تو مرا دل ده و دلیری بین
رو به خویش خوان و شیرین بین
گر ز تیر تو پر کنم ترکش
کمر کوه قاف گیرم کش
یار آنی که بی خرد نبود
وان آنی که آن خود نبود
من چو درمانده ام درم بگشای
ره چو گم کرده ام رهم بنمای
هیچ خودبین خدای بین نبود
مرد خود دیده مرد دین نبود
گر تو مرد شریعت و دینی
یک زمان دور شو ز خود بینی
ای خداوند کردگار غفور
بنده را از درت مگردان دور
بسته خویش کن ببر خوابم
تشنه خویش کن مده آبم
