بخش ۷۳ - حکایت
سنایی غزنویکور را گوهری نمود کسی
زین هوس پیشه مرد بوالهوسی
که ازین مهره چند می خواهی
گفت یک گرده و دو تا ماهی
نشناسد کسی چه داری خشم
لعل و گوهر مگر به گوهر چشم
پس چو این گوهر نداد خدای
این گهر را ببر تو ژاژ مخای
گرنخواهی که بر تو خندد خر
نزد گوهرشناس بر گوهر
دست گوهرشناس به داند
چون کف پای بر صدف راند
نیک دانی که در فضای ازل
دست صنع خدای عزوجل
گر نبشت ابجدی ز دفتر خویش
نتواند کزو کشد سر خویش
کرده امر خدای در هر فن
قوتی را به فعلی آبستن
تا چو راه مشیمه بگشایند
زآنچه کشتند حاملان زایند
آنکه او را عدم برد فرمان
کی وجود آرد اندرو عصیان
