بخش ۸ - اندر گشادن دل وی
سنایی غزنویسینه او گشاد روح نخست
هرچه جز پاک دید پاک بشست
درز برداشت در زمان از وی
بند بگشاد همچنان از وی
سینه ای را که حق حکم باشد
درز بگشادنش چه کم باشد
بهر آن تا کند درین بنیاد
چون رفو بیند از رفوگر یاد
از پر جبرییل گشت درست
آن جراحت به امر ایزد چست
دل او بودی از خیانت پاک
چون ز اشکال هند تخته خاک
رقم او بود قسمت جان را
تخته خاک امر یزدان را
انبیا گرچه محتشم بودند
جملگی صفر آن رقم بودند
پیش بودند نز پی دونیش
پیش بودند بهر افزونیش
گرچه پیشند پیش از این چه غمست
پیشی صفر بیشی رقمست
حکم او همچو حکمتست روان
عمر او همچو دولتست جوان
