بخش ۲ - التمثیل فی وضع الشی بغیر موضعه
سنایی غزنویآن شنیدی که ابلهی برخاست
سرگذشت از مخنثی درخواست
که بگو سرگذشتی ای بهمان
گفت رو رو مزح مکن هله هان
کسی از حیز سرگذشت نجست
حیز را کون گذشت باید گفت
گوش سوی همه سخنها دار
هرچه زان به درون جان بنگار
هرچه مایه صفا بدان ده روی
هرچه مایه کدر گذر کن زوی
حجت ایزدست در گردن
خواندن علم و کار ناکردن
کرده ای همچو گوز بن گردن
از چه از عشوه و قفا خوردن
مخر آن عشوه کاندرین بنیاد
عشوه تن پر کند ولیک از باد
مشک پر بادی از سر و دل و تن
ریسمانی شوی به یک سوزن
در جهان خراب بی فریاد
کس گرفتار باد عشوه مباد
قبله اول ز قبله باز شناس
تا بدانی تو فربهی ز اماس
