بخش ۳۲ - فی تحقیق العشق
سنایی غزنویآن شنیدی که در عرب مجنون
بود بر حسن لیلی او مفتون
دعوی دوستی لیلی کرد
همه سلوی خویش بلوی کرد
حله و زاد و بود خود بگذاشت
رنج را راحت و طرب پنداشت
کوه و صحرا گرفت مسکن خویش
بی خبر گشته از غم تن خویش
چند روز او نیافت هیچ طعام
صید را بر نهاد بر ره دام
ز اتفاق آهویی فتاد به دام
مرد را ناگهان برآمد کام
چون بدید آن ضعیف آهو را
وآن چنان چشم و روی نیکو را
یله کردش سبک ز دام او را
ای همه عاشقان غلام او را
گفت چشمش چو چشم یار من است
این که در دام من شکار من است
در ره عاشقی جفا نه رواست
هم رخ دوست در بلا نه رواست
چشم لیلی و چشم بسته بند
هست گویی به یکدگر مانند
