بخش ۳۴ - التمثّل فی صفةالانسان
سنایی غزنویآن شنیدی که رفت زی قاضی
تا کند خصم خویش را راضی
بود مردی در آن میانه گواه
که ز آبادی خود نبود آگاه
چون گواهی بداد قاضی گفت
کای تو با مردمی و رادی جفت
نه فلان مرد راد جد تو بود
که فرزدق ورا همی بستود
از عطا بود کام و راحت روح
شعرا را بد از کرم ممدوح
مرد گفت از فرزدق و اشعار
من ندارم خبر تو رنجه مدار
گفت قاضی چو تو ز نادانی
منقبتهای خود نمی دانی
قول تو من کجا قبول کنم
من همه کار بر اصول کنم
چون ندانی فرزدق و نه مدیح
من ندارم شهادت تو صحیح
تو اگر ز آدمی چو آدم باش
راه او را نه بیش و نه کم باش
جان به کف برنه و دلیر آسای
قصد این راه کن درو ماسای
