بخش ۴۱ - التمثیل فی حبّ الدّنیا و غرورها
سنایی غزنویخواجه ای را به مردمی دربست
متکا ساختم بر او ننشست
گفتمش تکیه جای باشد خوش
گفت آن را که رشته شد ز آتش
کی سپارد به تکیه گه تن خویش
هرکه را گور و مرگ و محشر پیش
این همه تکیه ها غم و هوسست
تکیه گه رحمت خدای بسست
اینت آزادمرد دین پرور
اینت محکم حدیث حکمت خر
ای سنایی سخن دراز مکش
کوتهی به نمک ز دیگ بچش
خواجه تن را طلاق ناداده
دین همی جوید اینت آزاده
این جهان راست بهر مغروری
خانه ویران و پرده زنبوری
این جهان در حلی و حله نهان
گنده پیریست زشت و گنده دهان
تو به نیرنگ و رنگ او مگرو
سخنان مزخرفش مشنو
چه طمع داری از درش آبی
چه نهی زیر پشته گردابی
