بخش ۵۳ - التمثیل فی حفظ اسرارالملوک
سنایی غزنویبود مردی علیل از ورمی
وز ورم برنیامدیش دمی
رفت روزی به نزد دانایی
زیرکی پر خرد توانایی
گفت بنگر که از چه معلولم
کز خور و خواب و عیش معزولم
مجسش چون بدید مرد حکیم
گفت ایمن نشین ز انده و بیم
نیست در باطن تو هیچ خلل
می نبینم ز هیچ نوع علل
مرد گفتا که باز گویم حال
کز چه افتاد بر من این اهوال
رازدار ملوک و پادشهم
با مزاج ملون و تبهم
شه سکندر دهد همه کامم
که ورا من گزیده حجامم
لیک رازیست در دلم پیوست
روز و شب جان نهاده بر کف دست
نتوانم گشاد راز نهان
که از آن بیم سر بود به زمان
سال و مه مستمند و غمگینم
بیش از این نیست راه و آیینم
