بخش ۳ - فی خصاله و فضیلته - سنایی غزنوی | ناهیدبخش ۳ - فی خصاله و فضیلته
سنایی غزنویعرش اگر بارگاه را زیبد
شاه بهرامشاه را زیبد
شه به پشت حقیقت اعجاز
نه ز روی گزاف و راه مجاز
هست چرخ ارچه هرزه دوران نیست
هست قطب ارچه تنگ میدان نیست
هست از این روی سال و ماه مقیم
نه ز رای سخیف و طبع سقیم
روز و شب با نماز و با روزه
پاسبانان بام پیروزه
تا شود هم ز عدل و جاه ملک
کمر کوه چون کلاه ملک
اجل از عدل اوست مرگ طلب
خرد از علم اوست برگ طلب
عدد نام اوست هرکه نبشت
هشت بهرامشاه و هشت بهشت
چون شود پشت دشمنش چون دال
برگ سازنده از دو دست چو میغ
مرگ سوزنده از زبان چو تیغ
روز و شب در جدال دجال است
من چه گویم که خود در احکامش
که چو تو خسروی ز بهر سریر
عرش و کرسی که است از اندازه ش
روز روزی کم است از آوازه ش
شه چو شد بر شکار شیران چیر
راست گویی که مرگ را میغست
هست در تیغ شاه هر دو به هم
تیغ هم نام او چو کین توزد
قاف از آن بوی نافه ناف شود
خنجرش روی روز و ملک افروز
از سنانش آنکه جنگ رای کند
کشته و گور کرده هر دو به هم
مرکبش چون جز از پی حق نیست
اشهب و ادهم است ابلق نیست
روز میدان چو در دل آرد رای
سر قاورن کند چو دست از پای
دست و تیغش قضا شمار و قدر
تیر و رمحش بسان شمس و قمر
زانکه باد دبور یک تگ اوست
چون به خصمش پیامی آمد ازو
دم فرو رفت و جان برآمد ازو
جان که از پیش تیغ او گذرد
هند را همچو طبع خویش گشاد
روم و چین را چو وقت آن آید
اسبشان خامه گوش و رنگ آمیز
رحمتی بوده آب و گل همه را
زحمتی گشته جان و دل همه را
بر سر از تیغ او ز عشق علم
جانشان بوسه زن رود چو قلم
کرده ناگه ز فر تاج و کلاه
بر دل از بیم و هیبت شه شان
زادن و مردنش به هم چو شرر
چون شه آهنگ سوی ایشان کرد
حرم از امن اوست هفت اقلیم
جان به رشوت پذیرد اندر تن
دشمنانش به روز کین و نبرد
جمله حیران چو نقش ایوانند
عزم شه کامران چو گردون بود
خصم شه پی سپر چو هامون بود
کز زمین پشت به ز گردون روی
هم بر آن آب نیست آب اکنون
فرجه ای در میان خصم و سقر
رای رایان به تیغ کرده قلم
زن به آمویه به کند از مرد