بخش ۴ - فی صفة سهمه و اقباله - سنایی غزنوی | ناهیدبخش ۴ - فی صفة سهمه و اقباله
سنایی غزنویاز مدد نیزه نیزه بود آن روز
تیر پروین ربای جوزا دوز
سیهان را به خنجر روشن
کرده چون لعل مهره گردن
جزع گیران به زیر درع چو آب
چون کبوتر طپنده در مضراب
کشته گشتی اجل ز خون خواران
گر نبودی اجل هم از یاران
تشنه جانان ز حلق خنجر چش
دیده جویان ز چشم پیکان کش
رویشان چون نبید زرد از تاب
چشمشان چون قدید سرخ از خواب
چشم با چهره گشته بیگانه
دیده با دود گشته همخانه
دهن بحر خاک بیز شده
دیده چرخ سرمه ریز شده
ره چو دریا و کشته چون پروین
نوک ناوک چو عقل در تگ و پوی
بند و پیوند کرده از سر خشم
گرز چون سرمه و سنان چون چشم
شخص خصمش چو مرده دامن چاک
روزشان چون شبست و شب بی روز
جانشان از ثری روان به اثیر
روی صحرا چو نیزه خورده اجم
جان خصمان ز بیم تیر و سنان
کوه و دریا و بیشه و هامون
موج می زد در آن زمان از خون
پشت چوگان ز گرز و سرها گوی
سینه گلبن ز تیر و رگها جوی
هریکی چون چناره بن بر کوه
خصم را رمح چون الق در بسم
چشمها کرده همچو جان در جسم
اسب و مرد از نهیب راه گریز
همچو ماهی به خشک خشک و خموش
مرد بی دست و پای جوشن پوش
پای گردان پیاده مانده به جای
زان دو دست سوار قلعه گشای
همه عالم به پیش او به دو جو
رای شاهان به پیش رایت شاه
همچنان شد که روی آینه ز آه
زان الف شکل نیزه از سر خشم
چشمشان کرده همچو های دو چشم
کرده در رشته رمح مرد افکن
رایتش را گرفته بخت به چنگ
هر سواری چو کوهی اندر زین
چون به سیلاب تیره بی جار مار
تیر گردون به نیزه بربایند
روی چون آفتاب و دل چون شیر
استخوانشان ز گرز ریزه شده
کرده از گرز و نیزه بر دشمن
استخوان آرد و پوست پرویزن
کرده چون سبحه های پیرزنان
باغیان را ز بیم بر سر چاه
شده از بیم چرخ و ناوک شاه
سوی بد رفت و هم به بد پیوست
کرده بودی همش ز جان بی برگ
هرکه جست اندران ولایت صدر
بود باغی ز بغی و فسق و فساد
دل هریک ز بغی و کینه چو نار
اسب چون کوه و مرد همچو چنار
شه ز بس خون که ریخت از شش سون
چون بریشان به خشم شد سلطان
که به مرغانش پر زدن شد تنگ
مرغ دلشان ز خانه خشم گرفت
کشت جانشان ز دانه خشم گرفت
در زمان شان ز شاه دولت یار
بابزن نیزه بود و سله حصار
چه بزرگ و چه خرد باغی عور
چه فراز و چه باز دیده کور
راست گویی که شرزه شیر شدست
که بود باده خوار عاشق بزم
رزم و بزمش به چشم هردو یکیست
تیز و گردنده راست چون فلکیست
زین سپس عکس خون ز کره خاک
باغیان را همه به نوک سنان
خرس بر تخت و خوک در محراب
اندر آن جنگ دشمن و خصمانش
خاصه با گرز چون شود همراه
به زبان سنان و تیغ چو باد
مهر او جان خان و مانها شد
دشمنش را به هرکجا که درست
دیده بان مرگ و قهرمان سقرست
دهر از این پرده گر بپرهیزد
گلخن و پای خر سزا به سزاست
سوی بد گرچه عز حق نه نکونست
گرچه بد شد مزاج بد دل ازو
ماه او زهره او و بهرام او
بر کلاه و قباش و اسب و ستام
بر خور ای بر شده سپهر بلند
تو به پیران سر از چنین فرزند
تو دری و آن دگر صدف بودند
پادشاهی به رنج کرد به دست
جو به جنگ و به باشگونه جنگ
شاه در ملک خویش از پی جود
چون شد او پیش عقلها مسجود
دستها را به تیغ و رمح آراست
زانکه دفع از چیست و نفع از راست
شه که خواهد که جاه دارد ملک
چون طنین کی شود صریر سریر
خوش کفل سرمه چشم خرد سران
شاه بی تیغ باغ بی میغ است
پاسبان دین و ملک راتیغ است
شاه کوهی است بر زمین به شکوه
زانکه بی تیغ دین نیافت قرار
خون این مشرکان به گرد جهان
خونش از ذوالفقار زود بران
شه چو بر تخت ملک خود بنشست
هرکه او بد نبود نیک افتاد
یک و دو سه و چهار و پنج کمست
پس چو شش دانگ شد یکی درمست
تازه روی از تو شاخ و بیخ جهان
سخت پای از تو چار میخ جهان
روزگار از تو تازه روی شده
زین سبب از برای عز و جلال
کرده از مجلس تو روح از در
از لقای تو خیره شد خورشید
شهریاران ز تو رسیده به کام
کرده سعی تو با هزار اکرام
زان همه خلق در سجود تواند
مر ترا روز فضل و جود و کرم
مرد مقلوب داده ای به نبرد
زان دهد جان خویش پیش تو مرد
راست گفت اندرین حدیث آن مرد
نان بی نان خورش بود بی بذل
آن بزرگان که وام جان توزند
رسم جان بخشی از تو آموزند
طمع از بوی دستت ای سر جود
پای کوبان درآید از در جود
گویی اینجا خدای بر تو نبشت
چون نمودی به خلق ماه کمال
خورد جود تو چون عصای کلیم
هم فلک قدر و هم جهان شاهی
دشمنان را ز خلق جان افشان
از تو کمتر عطا که سایل برد
نیک و بد را امید و بیم تو بس
تا چه کردست غزنی از کردار
کز چو تو شاه گشت برخوردار
نه فلک را ز بند چار اندام
همچنان آید از تو در دل نور
دل خرد را ز جان ندای تو کرد
داد دل یافت جان فدای تو کرد
هرکه از سهم تو روان نسپرد
پس از این روی پشت خلق قویست
خشم تو چون یزید و دل علویست
ملک و ملت موفق از تو شهست
دین و دولت به رونق از تو شهست
ملت از تو چنان که خور ز سپهر
دولت از تو چنان که ماه از مهر
دولت از ملک تو ثبات اندوخت
قهر و لطف به گاه راحت و رنج
غم فزاینده است و شادی سنج
جان این بادپای از آن آبست
از پی قدر نامت ای خوش نام
زانکه بهرام را اگر سفریست
ای فرود آمده چو قطر از میغ
ملک بگرفته شمس وار به تیغ
خه خه ای شه علیک عین اللٰه
تو چو شمس و قمر گرفتی ملک
زان به تیغ و سفر گرفتی ملک
این چو تازنده و آن رباینده ست
شمس از اول که ملک جوی شود
ماه از آن جاه خویش بفزاید
تیره شد جان به تیر تو ز هوا
گنگ شد که ز گرز تو به صدا
من ترا دیده ام دراین عالم
هرکه چون رشته تافت گردن خویش
گرچه رمح تو جان رباینده ست
جان او جانت را ستاینده ست
جانش را خود سنان چرا باید
خود چو بوی تو یافت پیش آید
باز گردد به سوی او چو صدا
رفت چون چوب خورده کون مالان
نه بجست از تو سوی برگی شد
هرکه او خصم دولت و دین بود
قهر کردی و خود سزا این بود
قهر اعدای دین تو دانی کرد
کس از آن بوم و بر فلاح ندید
ورچه سنگین دل آهنین جانند
کرده از سم به رغم اخترشان
آب و آتش نخوانده او را اسپ
خوانده این صرصر آنش آذر شسب
جز ز عدل تو نیست اندر کار
فتنه را داد امر امن تو خواب
چون دل و جانش کر و فر تو دید
دل او مرد و جان ازو برمید
دید خود را در آینه دل خویش
دست و شانه جدا ز مفصل خویش